در اين اثنا خبر رسيد كه قاسمنامى كه امارت هرات متعلق به او بود لشكرى بفراه كشيده و چون لشكر يعقوب متفرق بودند حيرت و فكرت بر وى استيلا يافته روزى در اين انديشه بر منظرى بلند نشسته بود ناگاه جمازه سوارى ديد كه از راه سيستان مىآيد فرمود كه بنگريد تا چه كس است و چه خبر دارد و چون نزديك رسيد معلوم شد كه جعلان غلام يعقوبست كه امير مملكت فراه بود جعلان بپاى منظر رسيده فرودآمد و به بالا رفته سر قاسم را در پيش يعقوب بر زمين نهاده يعقوب بغايت خرم شده از صورت حال پرسيد جعلان گفت چون قاسم ما را محاصره كرد و مدت دربندان بتطويل كشيد و نزديك بآنرسيد كه مخالفت در ميان مردم ما پديد آيد من رسولى نزد قاسم فرستاده پيغام دادم كه زمان محاصره امتداد يافت و غرض جانبين بوصول نهپيوست اكنون صلاح در آنست كه فردا با چند سوار نزديك حصار آئى و من نيز با چند سوار بيرون آمده در مقابل يكديگر ايستاده سخن مصالحه مشافهه بگوئيم و اگر در حضور من عهد كنى كه ملتمسات مرا باجابت مقرون سازى حصار را تسليم تو كنم قاسم بر اين سخن فريفته شده روز ديگر با پنجاه سوار مبارز بيرون آمد من نيز با پنجاه دلاورنامى از حصار بيرون شتافتم و چون نظرم به او افتاد با ياران خود گفتم كه بهيأت اجتماعى حمله كنيد و بايد كه مطمح نظر شما قاسم باشد و سعى كنيد كه او را بقتل رسانيد پس حمله كردم و بقاسم رسيدم و با نيزه او را از پشت اسب انداخته سر بريدم و چون سپاه سردار را كشته ديدند روى بهزيمت نهادند و در رسانيدن اين بشارت هيچ كس را اولى و احق از خود نيافتم لاجرم حصار را بمعتمدى سپرده به خدمت آمدم يعقوب او را خلعتى فاخر داده بازگردانيد و چون يعقوب ولايت كرمانرا ضبط گردانيده به قصد تسخير فارس روانشد و على بن الحسين كه از قبل المستعين باللّه حاكم آنديار بود از توجه يعقوب خبر يافته حاكم اهواز اياس بن قيس را بمدد خواست اياس با لشكرى جرار بفارس آمده از آب عبور نموده روى بكرمان نهاد و يعقوب بر سبيل استعجال طى مسافت كرده شبها راه مىپيمود و روزها بر شعاب جبال پنهان ميبود تا بيك ناگاه بر سر اياس رسيده و چون سپاه اهواز استعداد حرب پيدا نكرده بودند و صفوف ترتيب نداده روى بانهزام نهادند و اياس اسير شده و يعقوب باصطخر فارس درآمده اموال و خزاين را در تصرف آورد و هفت روز در آن بلد مقامكرده بحفر خندق و استحكام حصار امر كرد و چنان بمردم نمود كه در اين زمستان باصطخر خواهد بود على بن الحسين
زينت المجالس ( فارسى ) — صفحة 352
مساهمون: مجد الدين محمد الحسيني ( مجدى )
ص٣٥٢