و چون چاره نداشت بقدم محاربه پيش رفته انهزام يافت
حكايت : آوردهاند كه محمد بن قاسم بن زين العابدين در جوزجانات ظهور كرده
آنمملكت را تصرف نموده معتصم عباسى عبد اللّه بن طاهر را بمحاربهء او نامزد كرد عبد اللّه با محمد حرب كرده او را اسير و دستگير ساخت و در چاه زندان حبس نمود چنان كه از سرما بيم آن بود كه هلاك شود و عبد اللّه فرمود تا او را از چاه بيرون آورده در خانهاى كردند و موكلان بر او گماشت محمد نمدى طلبيد كه به آن دفع سرما كند چون نمد نزد وى بردند آن را پاره پاره كرده رسنى از آن ترتيب داده روز جشنى كه موكلان بتفرج رفته بودند فرصت يافته رسن مذكور را بروزن انداخت و چوبى كه بر سر آنريسمان تعبيه كرده بود بر دريچه بند شد محمد از آنروزن بيرون رفت و از بام روزن خود را بباغ انداخت و جمعى از سرهنگان كه در آن بستان خفته بودند از وى پرسيدند كه تو كيستى گفت از محافظان كبوترانم و كبوترى گم شده است بجستجوى آن مشغولم و اكنون از تردد كوفته شدهام ساعتى نزد شما ميخفتم بعداز آنكه صبح مىشود باز به تجسس كبوتر ميروم پس لحظهايكه نزد ايشان خفته چون اثر صبح بردميد روى به راه نهاد
حكايت : آوردهاند كه مستعين عباسى ولايت طبرستانرا بعبد اللّه بن طاهر داد
و او جابرنامى را از قبل خود بآنولايت فرستاده در سرحد آنولايت مرغزاريست بغايت وسيع و عريض و مقرر چنان بوده كه بعضى از آنمرغزار را عمال ديوان مزروع ميكردهاند و برخى برعيت مى - گذاشتند و چون جابر بامارت آنولايت رفت مجموع آنولايت را ديوانى كرد و هرچند كه رعايا تظلم كردند بسخن ايشان التفات ننمود ارباب طبرستان نزد پسر رستم كه كلانتر ايشان بود رفته از جابر حكايت كردند پسر رستم جابر را ديده او را نصيحت كرد كه حقوق رعيت را بايشان گذار جابر بر آنحركت اصرار نموده رعايا اتفاق نموده قصد قتل جابر كردند و او فرار نموده بجرجان شتافت و به سليمان بن محمد بن طاهر كه از قبل عبد اللّه امير آنولايت بود ملحق گشت و چون اهل طبرستان دانستند كه فتنه انگيختهاند در تدارك آنسعى نموده از ديالمه مدد خواستند و گروهى از آن طايفه بمدد ايشان متوجه گشتند باتفاق حسن بن زيد علويرا كه از قريهء از قراى طبرستان ساكن بود طلبيده با وى بيعت كردند عبد اللّه بن طاهر از اينحال خبر يافته فرمانداد تا سليمان بن محمد از جرجان لشكر به طبرستان كشد حسن بن زيد نيز لشكرى تدارك