ده و ابراهيم را نزد من آور حاجب حكايت كند كه آنزن مرا در كوچهاى بغداد بسيار بگردانيد و نماز شام در مسجدى فرود آمد مسجدى ديدم بغايت خوش و خرم گفتم با من بگوى گفت غلام را بگوى تا اسب را به منزل برد پس مرا در خانه آورد و صندوقى در آنجا ديدم مرا گفت در اين صندوق رو تا كسى ترا نهبيند من بروم و ابراهيم را باينجا بياورم و بدست تو دهم چه ابراهيم تا كس نفرستد و تفحص نكند كه در خانه كسى نيست به منزل مردم نرود و من در رفتن صندوق آهستگى ميكردم گفت اگر به اين صندوق درنيائى بازگردم و با خليفه بگويم كه بفرموده من عمل نمينمايد پس بناچار در آن صندوق درآمدم پيرهزن سر آن را بسته مقفل ساخت و حمال حاضر كرده آن صندوق را بر سر وى نهاده بيرون برد و من ندانستم كه بكجا ميبرد بعد از لحظهء مرا بخانهء درآورد و سر صندوق را باز كرده مرا از آنجا بيرون آورد خانهء ديدم خوش و خرم مجلسى آراسته و مطربان در سماع ابراهيم بن مهدى در صدر مجلس نشسته من پيش رفتم و خدمت كردم ابراهيم گفت بيا و بنشين چون بنشستم از حال امير المؤمنين پرسيد آنزن با من گفت كه من از عهدهء خويش بيرون آمدم زر به من تسليم كن حاجب گفت زر به او تسليم كردم ابراهيم گفت در شراب با ما موافقت كن و من ترسيدم كه اگر لجاج ورزم ضررى بجان من رسد آنگاه پيالهاى پياپى به من دادند تا مست و خراب گشتم پس مرا در همان صندوق كردند و در چارسوى بغداد گذاشتند عسسان رسيده صندوقى ديدند سربسته و صاحب حاضر نه صندوق گشوده مرا ديدند مامون گفت عسسان حاجب را نزد من آوردند و او صورت حال من اوله الى آخره حكايت كرد و به هيچ نوع ندانستكه كدام محله بود و از آن زن اثرى بديد نيامد تا وقتى كه ابراهيم به خدمت مامون آمد صورت حال از او پرسيده گفت وجوه اخراجات متعذر شده بود بدان حيله دينارى چند بدست آوردم
حكايت : در عهد عمر بن الخطاب هرمزان را كه حاكم اهواز بود
و ملوك عجم او را رخصت داده بودند كه تاج مرصع برسر نهاده بر تخت نشيند سپاه عرب در اثناء محاربه او را گرفته بمدينه آوردند عمر بسياست او حكم كرد هرمزان گفت اگر مرا سياست خواهى كرد بفرماى تا مرا آب دهند عمر فرمود تا آب در كاسه چوبين كرده آودند هرمزان گفت مرا چندان امان ده كه از شرب فارغ گردم عمر گفت ترا امان دادم و چون نظر هرمز