رأى قباد عرض كردند پادشاه گفت من آن گمشده را پيدا كنم بعد از لحظهء كه تأمل كرد شخص مذكور را طلب نموده گفت تو آن را از خرانه بردهء آنمرد انكار كرد قباد گفت اگر برده و بازآورى خلاص يا بى و الا بفرمايم تا ترا در دار كشند و همچنان بر سخن خود مصر بود پادشاه بسياست او حكم فرمود چون ويرا پاى دار آوردند بر زبان آورد كه مرا نزد پادشاه بريد چون او را بازگردانيد گفت اگر مرا امان دهى كمر شمشير را تسليم نمايم قباد او را ايمن ساخته وى كمر شمشير را حاضر ساخت و چون جماعتى كه جواهر برده بودند مشاهده كردند با خود گفتند چون پادشاه ميداند كه دزديده و كه دارد بهتر آنكه ما جواهر را بخزانه بريم تا شرمنده نگرديم و چون آنچه برده بودند بازآوردند قباد ايشانرا از خزانهدارى عزل نموده مردم امين نصب كرد
حكايت : در تاريخ آل عباس مسطور است كه در آنوقت كه هرثمة بن اعين بالتماس حسن بن سهل بمحاربهء ابو السرايا شتافت
و از آب فرات عبور نموده در آنموضع نظر كرد ديد كه معركهء كارزار بغايت تنگ است چه از پيش بيشه بود و از پس آب از انديشه با خود گفت در اينموضع اگر من ظفر يابم پيش نتوانم رفت كه بيشه مانع است و اگر هزيمت بر سپاهى افتد بواسطه آب فرات كه در عقب است يكى جان از معركه بيرون نتواند برد و چون خصم در مقابل بود فرصت مراجعت نيافت و بناچار صف كارزار بياراست و سواريرا فرمود كه چون دو لشكر در مقابل هم بايستد بايد كه از طرفى در تازى و اين نامه كه به تو مىدهم بدست من دهى و چون عساكر بهم نزديك شدند آنسوار رسيده آن كاغذ پاره بدست هرثمه داد هرثمه در آن كاغذ پاره نظر كرده آب از ديده روان ساخت و على الفور بابو السرايا پيغام داد كه سوارى آمده و نامهء آورده كه خليفه وفات يافت و چون محاربه من بفرمان او بود او درگذشت و خصومت از ميان بر خاست اكنون صلاح در آنست كه محاربه را موقوف سازيم و فردا با يكديگر مشورت كرده در مصالحه سخن گوئيم و چون ابو السرايا خبر فوت مأمون شنيد و سخن مصالحه استماع نمود گمان برد كه هرثمه با او بيعت خواهد كرد بقبول ملتمس او زبان گشوده عنان بگردانيد و هرثمه از آب عبور نموده كس نزد ابو السرايا فرستاد كه امير زنده است و باعث بر اين حيله آن بود كه موضع اول مناسب جنگ نبود اكنون پيش آى تا دستبرد مردان ملاحظه كنى ابو السرايا چون اين سخن بشنيد خود را ملامت بسيار كرد