عبد اللّه بن قارننامى از سپهسالاران عجم لشكرى جمع آورده از كوهپايه عراق روى به نيشابور نهاد قيس بن ابراهيم عبد اللّه بن حازم را طلبيده با وى در دفع آن سپاه مشورت كرد عبد اللّه گفت صواب آنست كه شهر و سپاه را به من سپارى و خود بتعجيل از عقب عبد اللّه ابن عامر رفته از وى مدد طلبى و مراد ابن حازم از اين سخن آن بود كه بعد از غيبت قيس لشكر بدفع خصم كشد و آن فتح بنام او برآيد و قيس بر اين مكيدت اطلاع نيافته بقول ابن حازم عمل نموده طريقه حزم فروگذاشت و بعد از ذهاب قيس قارن لشكر به نيشابور كشيد و عبد اللّه بن حازم از شهر بيرون آمده بعد از اندك مسافتى نزول نموده چونشب شد فرمود كه هريك از لشكريان دو شمع روشن كردند و بهيأت اجتماعى سوار شده روى بخصم آوردند چون حشم قارن آن شمعها را بديدند بغايت هراسان شدند در اين اثنا قارن بايشان گفت مهيا باشيد كه سپاه خصم رسيد گفتند ما را قوت مقاومت اينطايفه نيست چه ما روشنى دوازده هزار شمع مىبينيم يقين ماست كه آن شمعها را در پيش مهتران سپاه مىبرند هر گاه رؤساى لشكر دوازده هزار باشد ساير لشكر از حيز احصا بيرون خواهند بود رعبى قوى در دل جيوش مستولى شده روى بانهزام نهاده و سپاه عبد اللّه تيغ انتقام از نيام كشيده دمار از روزگار آنقوم خاكسار برآوردند و اموال و اولاد ايشانرا بغنيمت و اسيرى گرفتند و چونصبح صادق طلوع نمود و اعاظم و اتباع او بقتل آمده بقية السيف بعضى اسير شده و برخى منهزم گشتند و ابن حازم به نيشابور مراجعت نموده فتحنامه مشتمل بر صورت واقعه نزد عثمان بن عفان بمدينه فرستاد و چونمكتوب او بعثمان رسيد او را بمزيد عنايت سرافراز ساخته امارت نيشابور را به او داد و آن شغل تا زمان خلافت شاه مردان على بن ابيطالب عليه السّلام به او متعلق بود
حكايت : از مأمون روايت كردهاند كه گفت هيچكس مرا چنان فريب نداد كه آنزال هزار دينار از ما ببرد
و آنچنان بود كه چون من از خراسان ببغداد آمدم ابراهيم بن مهدى كه عم من بود و دعوى خلافت ميكرد پنهان شد و هرچند او را طلبكردم نيافتم روزى زنى سياه آمده گفت سخنى در خدمت امير دارم كه بخلوت توان گفت من مجلس خالى ساختم آنزن گفت اگر عم تو ابرهيم ابن مهديرا به تو نمايم مرا چه دهى گفتم هزار دينار يكى از حجاب ايستاده بود گفتم هزار دينار بوى دهيد زن گفت هرگاه كه ابراهيم را بوى نمايم زر تسليم من كند آنحاجب را گفتم همراه اين زن برو و اين هزار دينار بستان چون ابراهيم را به تو نمايد زر بوى