تخطي إلى المحتوى الرئيسي

زينت المجالس ( فارسى ) — صفحة 342

مساهمون:

ص٣٤٢
چون به آن نواحى رسيد زبا لشكرى آراسته باستقبال او فرستاد چون قصير آن سپاه از دور بديد با خذيمه گفت مصلحت ملك در آنست كه معاودت نمايد كه اين لشكر آراسته علامت غدر است خذيمه التفاتى بسخن وزير نكرد وزير گفت چون سخن من در تو اثر نميكند من بارى از اينورطهء هايل جان بساحل نجات نمىبرم و اسب برانگيخته مراجعت نمود خذيمه چون بلشكر زبا رسيد او را شكارىوار در ميان گرفته بحصار بردند و چون در آنمدت موى زهار زبا دراز شده بود چون خذيمه را بديد بند ازار گشوده موى زهار خود را به او نموده گفت كسى را كه موى زهار اينمقدار باشد چگونه شوهر كند و فرمود تا فصاد هردو دست خذيمه را رك گشوده گذاشت تا هر خونى كه در بدن وى بود در طشت ريخت خذيمه عروس حيات را وداع كرده دست در آغوش خاك كرد چون اينخبر بقصير رسيد عمرو بن عدى را كه خواهرزادهء خذيمه بود بر سرير سلطنت نشانده قواعد مملكت را براى صاحب خويش استحكام داد و با عمرو گفت اگر ما از زبا انتقام نكشيم بحقيقت از زنى كمتر باشيم و لشكر بولايت او بردن از طريق حزم دور است چه او حصارى دارد بغايت مستحكم و تسخير آن بمحاربه بغايت دشوار است صواب آنست كه مرا در حضور اكابر و اعيان معاتب‌سازى و حكم كنى تا مرا صد چوب بزنند و بقطع گوش و بينى من امر نمائى عمرو بن عدى گفت چنانكنم روز ديگر بار داد و اركان دولت را جمعكرده گفت چنان به من رسانيده‌اند كه ميان زبا و قصير مراسلات و مكاتبات بوده خذيمه را برفتن آنولايت قصير تحريص نموده من ميخواهم كه او را بقصاص خال خود بقتل آورم پس جلاد را فرمود كه قصير را در عقابين كشيده پنجاه تازيانه بزد و سياف را فرمود كه اول بينى او را قطع كن آنگاه او را بحبس بر تا روزيكه مجموع رعايا و كافه مجتمع كردند او را سياست نمايم سياف بموجب فرموده بتقديم رسانيده شبى قصير از حبس گريخته بولايت جزيره رفت و خود را بزبا رسانيده معروض داشت كه عمرو بن عدى مرا بمحبت تو متهم داشته در ميان مردم بىعزت كرد و بقطع بينى كه اعظم محاسن صورت آدميست فرمانداده خواستكه مرا بقتل آورد فرصت يافته از او گريختم و به خدمت تو آمدم زبا قصير را بانواع تربيت مخصوص گردانيده وزارت خود را بر او عرضكرد قصير گفت صاحب وزارت بايد كه بجمال ظاهر آراسته باشد و مرا نقصانى هست از من وزارت نيايد اما مرا در تجارت بصارتى كاملست
زينت المجالس ( فارسى ) — صفحة 342 | مجد الدين محمد الحسيني ( مجدى )