تخطي إلى المحتوى الرئيسي

زينت المجالس ( فارسى ) — صفحة 341

مساهمون:

ص٣٤١
نمايم و طلب خون پدر نكنم و اين كار را در حيز تاخير اندازم اين عار در صفحهء روزگار در خاندان ما باقى ماند سوگند خورد كه تا خون پدر نخواهد نوره بر موضع مخصوص ننهد پس انديشه نمود كه اگر لشكر كشم همانا بمحاربه و مجادله كار ميسر نگردد چه خذيمة الابرش مردى شجاع و دلير است و سپاه بسيار و توابع بيشمار دارد بهتر آنكه دست در دامن حيله و تدبير زنم و على الفور بخذيمه ارسال داشت مضمون آنكه هرچند در عالم كون و فساد ظهور مييابد بارادهء قادر مختار و قضاى حضرت آفريدگار است و هيچ كس از دام قضا رهائى ندارد .
در كوى قضا نه رهگذر ميدانم * نه سر قضا و نه قدر ميدانم دانم كه كس از قضا نيارد جستن * از سر قضا همين قدر ميدانم
آنچه به پدر من رسيد از قضاى آسمانى بود اگر پادشاه مرا در حبالهء نكاح خويش درآورد تا هردو مملكت يكى گردد از راى صواب دور نباشد هرچند زن مردانه باشد او را از شوهرى كه كفو اوست ناچار است و شخصيكه كفو من تواند بود توئى و چون نامه زبا بخذيمه رسيد بنابرآنكه صفت لطافت و ملاحت و حسن و صباحت او كرة بعد اخرى مسموع او گشته بمناكحت او رضا داد وزراى خذيمه گفتند اى ملك اين حسن اتفاقيست كه هيچيك از ملوك را ميسر نشده همانا اقبال ملك اين انديشه در دل زبا انداخته و خذيمه را چند وزير بود يكيكه بكمال عقل و جمال تدبير محلى بود و موسوم بود بقصير بن اللحمى بر زبان آورد كه زبا در اين باب تدبيرى انديشيده و مكرى كرده ميخواهد كه انتقام پدر كشد و الا اراده اين معنى بغايت از وى دور است خذيمه گفت معلوم است كه از زنى چه آيد هرچند كه دلير و صاحب تدبير باشد اسير شوهر است و من هرگز از اين مواصلت سرباز نزنم و جمعى را فرستاده زبا را خطبه نمود زبا پيغام داد كه پادشاه ميداند كه من در ميان پادشاهان جهان شهرتى دارم اگر خود به خدمت تو آيم سلاطين زمان زبان بسرزنش و ملامت من بگشايند كه بسبب افراط شهوت بخانهء شوهر رفت و چون هردو بحقيقت يكى شده اگر پادشاه تجشم فرموده اين مملكت را بيمن قدوم مزين سازد بمصلحت اقرب باشد خذيمه عزيمت سفر كرد قصير گفت بر دشمنان ديرينه اعتماد نمودن و به منزل ايشان رفتن خلاف راى رزين و عقل دوربين سلاطين است و عقلا گفته‌اند افعى كشتن و بچه نگاه داشتن كار خردمندان نيست خذيمه نصيحت وزير مشفق نشنيده با قومى از سپاه متوجه حصار زبا شد و
زينت المجالس ( فارسى ) — صفحة 341 | مجد الدين محمد الحسيني ( مجدى )