تقرير كردم فرمود تا تشريفى آورده در من پوشانيدند فضل گفت يا امير او را عملى بايد فرمود تا عنايت امير نسبت به او بر عالميان ظاهر گردد و اگر فرمان باشد ديوان توقيعات يعنى انشا را حواله به او كنيم مامون سر رضا جنبانيده فضل فى الفور احكام اشتغال مرا تمام كرده مواجب و انعام مرا مقرر ساخت و چون بيست روز از اين قضيه گذشت مرا طلب نموده دانستم كه مرا بجهة رقعهء يحيى ميطلبد رقعه را برداشته به خدمت او رفتم گفت : ترا در خدمت شيخ ابى خالد قربى بوده است گفتم من و پدرم از جملهء خدمتكاران او بوديم و شرح حال او در حبس و نوشتن رقعه تقرير كردم گفت آن نصف رقعه كجا است گفتم حاضر است و آن را بيرون آوردم فضل مصلى برداشته نصف ديگر آنرقعه را ظاهر ساخت و گفت ميدانى در اين رقعه چه نوشته است گفتم بيان فرماى . . . : اما بعد بدان اى فرزند كه بعداز ما يكچند دولت به تو خواهد رسيد و ايام گذرنده چند روزى به تو موافقت خواهد كرد روان ما از تو خوشنود باد كه احمد بن ابى خالد در حق ما لطفى كرده است در وقتى كه دست از مكافات او قاصر بود چونمهم وزارت بآنفرزند رسد او را طلبداشته بعنايت خود مخصوص ساز تا بسعى جميل او بعضى از حقوق به او رسد و چون رقعه را بخواند گريان شده گفت رحمت خداى بر يحيى باد اكنون هر حاجتى كه دارى بخواه گفتم آنچه لوازم شفقت و عنايت بود دربارهء من بجاى آوردى و دقيقهاى از دقايق تربيت نامرعى نگذاشتى هيچ آرزو در خاطر من باقى نماند كه بفعل نيامده باشد خدمت كرده بازگشتم و بواسطهء آن محقر خدمتى كه يحيى را كردم اينهمه دولت و اقبال مرا استقبال نمود بر اذكيا مخفى نماند كه خدمت كريمان كردن در هيچ وقتى خالى از نفعى نباشد .
كريمزاده چو مفلس شود در او پيوند * كه شاخ گل چو تهى گشت بارور گردد
لئيمزاده چو منعم شود از او بگريز * كه مستراح چو پر گشت گندهتر گردد
حكايت : آوردهاند كه نصر بن احمد سامانى ابو على بن محمد محتاج را تربيت كرده
امير الامراء خراسان گردانيد و بمحاربهء ماكان بن كاكى كه از امراى طبرستان بخراسان درآمده در بعضى از بلاد كه بتغلب استيلا يافته بود نامزد كرد و در وقتى كه ابو على روانه ميشد امير او را نگاه داشته در باب آداب جنگ و ابقاى نام وصيتها ميفرمود و ابو على بر خود مىپيچيد چون امير سخن خود تمام كرد ابو على بخيمهء خود رفته جامه بيرون