برو بگو كه كيسه زر كه در فلان موضع گذاشته برداريد و در صندوق نهيد طرار اين سخن شنيده همراه غلام رفته خانه را نشانكرده بعد از لحظهء بدرخانه شتافته حلقه بر در زد كنيزى بيرون آمده طرار گفت خواجه ميگويد بدين نشان كه حالا جامهء اطلس بغلام داده فرستادم و گفتم كيسهء زر در فلان موضع گذاشتهام آن را برداشته در صندوق نهيد كيسه را بدهيد كه متاعى نفيس خريدهام و صاحب منتظر بها است كنيز نشان درست شنيده هميان زر بطرار داد و چون بزاز به خانه رفته از حال زر پرسيد گفتند تو نشان فرستادى و ما زر تسليم كرديم بزاز آه حسرت از دل بركشيده بريان شد چه مايهء او منحصر در همان بود از غايت اضطراب به مسجد شتافته گريه و ناله و زارى و سوگوارى آغاز كرد ناگاه سه مرد از عقلاى زمان به او رسيده با يكديگر گفتند آيا چه حالت پيش اينمرد آمده باشد يكى گفت فرزند عزيزش مرده باشد ديگرى گفت خانهاش سوخته باشد ثالث گفت شخصى مال او را برده چون از حالش پرسيدند بزاز صورت قضيه باز گفت ايشان گفتند ما را بدرخانه خود بر چون در خانه رفتند از كنيز پرسيدند كه آنمرديكه زر از تو گرفت چگونه شكل و شمايلى داشت كنيزك گفت مردى سياهچرده دراز محاسن فراخ چشم كوتاه گردن بود و ميزرى سرخ بربسته عقلا با يكديگر مشورت نمودند كه اين چنين شخصى بكدام ولايت تواند بود هرسه اتفاق كردند كه از اهواز است گفتند نامش چه تواند بود يكى گفت عمرويه ديگرى گفت حمدويه سوم متيقن گشت كه مردى چنين بايد كه ببكرويه متسم باشد آخر الامر هرسه متفق گشتند كه نام او بكرويه است آنگاه گفتند بچه كار مشغول باشد يكى گفت حراس ديگر گفت حناتراش سوم گفت كه گندمفروش است و بر گندم فروش اتفاق كردند و باهواز رفته از شخصى پرسيدند كه مردى بكرويهنام بدين صفت و هيأت در اين مملكت گندمفروش است او را ميشناسى گفت اينساعت نزد من بود ايشان در جستجوى او سعى نموده چون او را بدست آوردند و زر طلب كردند منكر شد تهديد و تخويف كردند كيسه را سربمهر بازپس داد
حكايت : از ابو برزه روايت كردهاند كه گفت از پدر شنيدم كه وقتى به سفر مكه رفته بودم
دوستى داشتم كه با من رفيق بود ناگاه طرارى جامهدان او را شكافته هميانى زر بيرون آورده ببرد و رفيق ما تنگدل گشت و ما همه بسبب او تنگدل شديم ناگاه جوانيكه عمزادهء