نوبت دوم از آواز او چنان معلوم نمودم كه حجاج بيمار گشت جواب دادم كه امثال تو به مرض او خوشحال گردند بار سوم گفت حجاج بجهنم و اصل شد گفتم از دهان تو با آسمان آنگاه گفت اى محبوسان شما تا روز ديگر درين حبس خواهيد ماند روز چهارم هركه كفيلى داشته باشد خلاص گردد و الا در بلا افتد و اگر مرا قبل از صبح بيرون برند هرآينه بكشند و اگر صبح بدمد و مرا بيرون برند خلاص شوم و چون اين كلمه بگفت اهل زندان بر وى بخنديدند و سخن او را هذيان پنداشتند و چون شب به نيمه رسيد جماعتى آمده آنجوانرا بيرون برده بقتل رسانيدند روز ديگر آوازهء قتل حجاج بما رسيد و سوم روز اهل زندانرا بيرون بردند و هركه ضمانى ميداد خلاص ميشد و نزديك بود كه مرا بزندان بازبرند ؛ زندانيان ضمان من شده مرا نگذاشتند
حكايت : عبد اللّه بن سليمان گفت نوبتى باهواز رفتم
و ابراهيم بن عبد اللّه از قبل عبد الملك بن مروان حاكم اهواز بود روزى مرا طلب نموده چون بمجلس او رفتم ابراهيم را ديدم كه با مردى نرد ميباخت در اين اثنا از جانب شام قاصدى رسيده از نزد عبد الملك نامهء آورد ابراهيم نامه را خوانده نزد من انداخت و چون در آن نظر كردم نوشته بود كه تقصير تو در انتظام مهام ديوانى از حد اعتدال متجاوز گشته و بواسطهء مشغولى بلهوولعب به خدمت ولينعمت نمىپردازى و من ميدانم كه در ساعتى كه نامهء من به تو رسد مشغول بازى نرد باشى ابراهيم با من گفت مثل اين فراستى ديدهء پنداريكه حريف ثالث ما اوست حكايت احمد بن يزيد كاتب گفت شجاع از قبل موسى بن عبد الملك عامل ولايت همدان بود و من دبير او بودم و شجاع از موسى يكدينار تصرف بتغلب نميتوانست نمود و هيچ دخلى نداشت نوبتى به او گفتم كه در اينولايت موقوفات بسيار است و تعلق بمال سلطان ندارد و از تصرف در آن رعايا را رنجى نميرسد امير چرا مرتكب اخذ آن نميگردد گفت از موسى بن عبد الملك خايفم چه ميترسم كه بر اعمال من وقوف يابد من گفتم اين نوع جزئيات معلوم نيست كه به دو رسد گفت از فراست او مى - انديشم وقتى در ميان شهر بودم كس فرستاده مرا طلبيد چون به خدمت رفتم در جامهء خواب خفته بود گفت نامهاى از پيش موسى رسيده نامه را نزد من انداخت و بر زبان آورد كه اين نامه را مطالعه كن تا صدق فراست موسى بر تو ظاهر شود ، چون در نامه نگريستم نوشته بود كه من يقين ميدانم كه دبير ميگويد كه