تخطي إلى المحتوى الرئيسي

زينت المجالس ( فارسى ) — صفحة 332

مساهمون:

ص٣٣٢
گفتم ويرا عبد اللّه نام كنيد و ابو القاسم كنيت دهيد در اثناى حال وزير بمجلس معاودت نموده گفت ميدانيد كه مرا بچه جهة طلب نموده بودند حاضران گفتند نى گفت خداى تعالى مرا فرزندى داده است و من او را عمرو نام كردم و ابو مروان كنيت دارم پدرم گفت آنگاه به من التفات كرده گفت اثر خوشحالى در جبين تو مىبينم چه واقع شده برادرم حسين گفت او را نيز فرزندى متولد شده است پس من با وزير گفتم بشكرانهء قدوم فرزند در مهم من نظرى فرماى ، به چشم عنايت در من نگر و فرزند مرا بملازمت فرزند خود مخصوص ساز تا در خدمت او بمكتب رود و هم دبير او باشد وزير گفت اى سليمان مرا غرور ميدهى و كلمات نفاق‌آميز بر زبان ميآورى و حال آنكه مرا بفراست معلوم است كه با دل خود مىانديشى كه زود باشد كه پسر من بزرك شود و بدرجهء وزارت برسد و خداوند تعالى فرزند محمد بن عبد الملك را محتاج او سازد اكنون بخداى عز و جل ترا سوگند مىدهم كه هرگاه حال بر اينمنوال گردد پسر خود را بجانب پسر من وصيت كنى پدرم گفت من از اين سخن فال نيكو گرفته مبتهج و مسرور شدم و امروز آن سخن از پردهء غيب بظهور آمده است و روز ديگر عبد اللّه بن سليمان آنجوانرا طلبيده مهم بريدى حضرت خلافت به او رجوع كرد و حفظ خريطهاى مهمات به او تفويض نمود و سالهاى دراز اين منصب را كسى از وى استرداد ننمود تا در زمان وزارت ابن الفرات وفات يافت و او را ابو مروان الخرايطى ميگفتند

حكايت : حرث بن جابر بن حنفى گويد كه نوبتى حجاج مرا بگناهى گرفته در زندان كرد

و در پهلوى من جوانى بود كه هرگز سخن نگفتى روزى زاغى بر ديوار زندان نشسته بانك كرد جوان قفل خاموشى از دهان برداشته گفت اين قدرت كه تراست كرا تواند بود ديگر بار كلاغ بانك كرد جوان گفت امثال تو بدين جزم خرم گردند و چون نوبت سوم بانك كرد گفت « من فيك الى السماء » يعنى از دهان تو تا به آسمان و اين كلمه را عرب در وقتى استعمال نمايند كه حرفى مرغوب شنوند و من چون اين كلمات شنيدم با او گفتم كه مدتيست كه اسباب تكلم مسدود گردانيدهء و اكنون به اين سه كلمه متكلم شدى بيان نماى كه معنى كلام تو چه بود جوان گفت كه اول‌بار كه كلاغ بانك كرد از فرياد او چنين مستفاد ميشد كه ميگويد بسراپردهء حجاج رفتم من گفتم اين قدرت كه تو دارى كه تواند داشت