به خانه نزول كردم پرسيدم كه در غيبت من هيچ حادثه شد گفتند كه پيغمبرى بيرون آمده است در تهامه و قومى به دو ايمان آوردهاند ليكن اقربا و خويشان با او منازعت ميكنند و ميخواهند كه ويرا بكشند و او التجا بما آورده است و جمعى از مدينه رفتهاند كه دين او قبول كنند و او را بمدينه آورند ابو امامه گويد گفتم پالان بر شتر من نهيد و على الفور به مكه رفته بسعادت اسلام استسعاد يافتم
حكايت : آورده - اند كه با عبد اللّه بن عباس گفتند كه پيرى نابينا
كه ملت رضاوى دارد در اين شهر است و مردم را از اسرار نهانى خبر ميدهد ابن عباس بعزم آنكه او را از ايندعوى منع كند نزد او رفت و گفت شنيدهام كه دعوى علم غيب ميكنى پير گفت تو عيب مجوى كه من غيب نميگويم و آنچه علوم متقدمين است از آن جمله با تو سرى بگويم پسرى دوازده ساله دارى ابن عباس گفت نعم پير بر زبان آورد كه فردا پيشين از دبستان بازآيد و تب كند هيچ معالجه مكن كه نماز شام برحمت خدا خواهد پيوست خاطر عبد اللّه آشفته گشته گفت از حال پسرم اعلام دادى از حال من خبر ده گفت از دنيا نروى تا نرگس چشمت پژمرده گردد ابن عباس گفت كه وفات من كجا خواهد بود پير جواب داد كه اين غيب است و غيب جز خداى تعالى نداند و ابن عباس چون به خانه رفت روز ديگر قضيهء پسرش سانح گشت و در آخر عمر باصرهاش نيز زايل گرديد
حكايت : از عبد اللّه بن يحيى كاتب مرويست كه در اول وزارت سليمان بن وهب
روزى در خدمت او ايستاده بودم ناگاه مردى پريشانحال كه جامهء كهنه دربرداشت عريضهء بعبد اللّه داد عبد اللّه گفت بعد از نماز بامداد حاضر شو تا اسباب تو مهيا گردد و با حاجب خود فرمود كه هرگاه اينمرد بيايد او را نزد من حاضر كن و چون آنجوان برفت و مجلس از بيگانه خالى شد وزير گفت شما رافع عريضه را ميشناسيد گفتم لا و اللّه گفت او عمرو بن محمد بن عبد الملك زباب بود كه پدرش وزير الواثق باللّه بوده از پدر خود شنيدهام كه حكايت ميكرد كه در ايام وزارت محمد بن عبد الملك زباب بمحنت مصادره گرفتار گشتم روزى وزير مرا از حبس نزد خود طلبيده در آن اثنا از مجلس برخاسته بحرم رفت برادرم حسين وهب رقعهء بسوى من انداخت مضمون آنكه خداوند تعالى جل ذكره ترا فرزندى داده است او را چه نام نهيم و بچه كنيت خوانيم پدرم گفت چون مرا از ولادت تو خبر شد بغايت خرم شدم و