تخطي إلى المحتوى الرئيسي

زينت المجالس ( فارسى ) — صفحة 330

مساهمون:

ص٣٣٠
سفر بازآمد حكايت كرد كه در بيابانى ميرفتم و برفى عظيم باريده بود ناگاه بزغالهء ديدم كه در ميان برف خفته بود با خود گفتم مگر از گله بازمانده است از اسب فرود آمده آن را برداشتم و باز سوار شده بزغاله را در پيش گرفتم در اين اثنا دست من بميان پاى او در كه خايهاى او بغايت بزرگست متعجب شده گفتم الغ مايه لوى بزغاله گفت پيش ما ملفاى چون اينحالت ديده بغايت ترسيده بزغاله را بدور انداختم فى الفور از نظرم غايب شد

حكايت : از ابو امامهء باهلى مرويست

كه گفت پيش از بعثت حضرت رسالت پناه صلى اللّه عليه و آله با جماعتى از ياران خود نشسته بودم در اين اثنا فكرت بر من استيلا يافت كه اين بتان كه ما بعبادت آنها اشتغال مينمائيم نفعى و ضررى از ايشان متصور نيست و لابد خالقى حكيم و دانا و رازقى قادر و توانا خواهد بود صواب آنست كه سعى نمائيم و ملت حق اختيار كنيم و بر اين عزيمت بجانب شام روان گشتيم و بصومعهء راهبى رسيده از وى درخواستيم تا ما را بدين حق دلالت كند گفت كه در فلان بلده از بلاد شام راهبى هست او بهتر داند ما به آنجا رفتيم پيريرا ديديم ضعيف و نحيف گشته بر او سلام كرديم گفت شما چه مردميد و از كجا آمده‌ايد كه صورت لباس شما بر خلاف اين شهر است گفتيم ما از يثربيم و طلب دين حق و راه راست ميكنيم آن پير گفت آنچه شما ميطلبيد هم بر زمين شما ظاهر خواهد شد و اين ساعت وقت ظهور اوست و آن پيغمبر آخر الزمانست از بزرگترين قبيله و شريفترين خاندانيست و دين او مجموع اديانرا باطل سازد و اگر راه راست ميطلبيد شما را بدانجانب باز بايد رفت بو امامه گفت خواستم كه مراجعت نمايم مرا گفت چگونه است كه صدق اين سخن را كه با تو گفتم برهان نميطلبى گفتم بر اقوال توام اعتمادى هست اما اگر از راه كرم اشاره فرمائى كه يقين ما زياده گردد دور نباشد گفت در ميان شما مردى هست يكچشم گفتم هست گفت امشب چشم ديگرش نابينا گردد و مقارن آنحال وفات يابد آنگاه و با در ميان رفقاى تو افتد و چون بمدينه رسى جز تو كسى زنده نماند و تو سعادت ملازمت پيغمبر آخر الزمان دريابى چون بدان دولت رسى سلام من بدانحضرت برسان ما از نزد راهب بيرون رفتيم بوثاق خود رسيديم چنان كه او گفته بود تيرى بر چشم آن اعور كه رفيق من بود آمده چشم ديگرش كور شد و هم در آنشب از درد هلاك شد و مجموع رفقاى من وفات يافتند اما من تنها بمدينه رسيدم و چون