تخطي إلى المحتوى الرئيسي

زينت المجالس ( فارسى ) — صفحة 329

مساهمون:

ص٣٢٩
ميراند كه برادرم را بقتل آوردهء از يكجانب آوازى شنيدم كه ميگفت بشريعت ميرويم پس مرا به جائى بردند و چنان احساس نمودم كه مجلسى است و جمعى كثير نشسته‌اند خصمان من سخن گفتند قاضى مرا مخاطب ساخته گفت چرا بر قتل مسلمانان اقدام نمودى گفتم خداوند ؛ و اللّه كه من هيچكس را نكشتم مگر مارى قاضى گفت دست از وى بداريد كه من در شعب حجون از حضرت رسالت‌پناه شنيدم كه فرمود « من تزيى به غير زيه فقتل فدمه هدر » و چون پدر تو از زى خود بيرون رفته بوده است خونش هدر است آنگاه قاضى گفت كجا را ميخواهى بفرمايم كه ترا آنجا رسانند گفتم هرات پس يكيرا فرمود كه او را بهرات رسان آنشخص گريبان مرا گرفته بعداز لحظه‌اى در بالاى باروى حصار هرات نهاد مولانا عبد الرحمن جامى گويد من او را ملامت كردم كه چرا نگفتى مرا به مكه بريد گفت چندان خوف بر من مستولى شده بود كه بجز نام هرات اسم هيچ موضعى بخاطر من نمانده بود و ايضا از مير على شير منقولستكه گفت نوبتى قبل از سلطنت سلطانحسين ميرزا ببلدهء هرات آمدم شبى از شبها خواستم كه بحمام روم اتفاقا هنوز نيمشب بود من تصور كردم كه مگر نزديك بصبح است از خانه بدر آمده بر در حمام رفتم حمامى در باز كرده من بحمام درآمدم بعداز لحظه‌اى تشنه شدم و چون رمضان بود خواستم بدانم كه صبح شده است يا نه ناگاه مرديرا در حمام ديدم با خود گفتم كه اينمرد مگر اين زمان از بيرون ميرسد از او پرسيدم كه صبح شده است يا نه جوابداد كه صبر كن تا بنگرم و بيكبار چنان دراز شد كه سرش بسقف حمام رسيد جامى از جامهاى حمام برداشته سر از روزن بيرون كرده گفت هنوز صبح ندميده است من چون اينحالت مشاهده نمودم عقل از من زايل شده از حمام بيرون دويدم بعداز لحظهء كه افاقه يافتم متوجه منزل شدم در اثناى راه چون بمدرسه ميرزا شاهرخ رسيدم مردى به من رسيده گفت از كجا ميآئى من صورت واقعه را بيانكردم ناگاه ديدم كه او چندان دراز شد كه سرش از پيش طاق مدرسه درگذشت و گفت من درازترم يا آنمرد كه در حمام بود چون اين صورت مشاهدهء من گشت از هوش برفتم و تا صبح در مدرسه افتاده بودم نزديك طلوع آفتاب يكى از آشنايان مرا آنجا ديده به خانه برد و در آنوقت كه مرا بر پشت گرفت به حال خود بازآمدم و هم

از امير على شير مرويست كه گفت يكى از ملازمان من در فصل زمستان از هرات بسرخس ميرفت

چون از آن