ميدانى گفتم بلى گفت سورهاى تلاوت نماى سورهء الحاقه آغاز كردم و چون بدين آيه رسيدم كه قوله تعالى «
وَ إِذْ صَرَفْنا إِلَيْكَ نَفَراً مِنَ الْجِنِّ يَسْتَمِعُونَ الْقُرْآنَ
» و خداوند تعالى خبر ميدهد از جمعى از جنيان كه در بطن النخله در وقتى كه حضرت رسالتپناه از طايف مراجعت نموده بودند به او رسيده از آنحضرت استماع آيات قرآن مجيد نموده قوم خود را اخبار كردند و در شعب حجون بنزد سيد عالم آمده ايمان آوردند گفت ميدانى كه چند نفر بودند از جن كه در بطن النخله شرف سعادت حضرت رسول را دريافتند گفتم لا و اللّه پير بر زبان آورد كه من بودم و سه نفر ديگر و چون سوره باتمام رسانيدم گفت شعرى بخاطر دارى گفتم بلى گفت بخوان من قصيدهء زهير ابن ابى سلمى برخواندم كه مصرع اول او اينست : «
امن ام او فى دمنة لم تكلم
» پرسيد كه اين قصيده كه گفته گفتم زهير بن ابى سلمى گفت زهير آدميست گفتم بلى اشارت نمود كه برويد و زهير را حاضر كنيد جمعى رفتند و پيريرا آوردند بغايت سالخورده پس پير اول او را مخاطب ساخته گفت كه اى زهير قصيدهء « أمن ام اوفى » كه گفته است جواب داد من گفتهام گفت اين آدمى ميگويد كه اين قصيده را يكى از ابناى جنس ما كه زهير نام دارد گفته است گفت راست ميگويد آن قصيده من گفتم و در خاطر او انداختم و او نيز قصيدهء ديگر گفت و من از او ياد گرفتم و بنام خود بر جنيان خواندم آنگاه آن پير كه قاضى جنيان بود يكيرا فرمود كه اين آدمى را نزد يارانش رسان من بر شتر سوار شدم و آن جنى زمام شتر مرا گرفته اما او را نميديدم بعداز لحظهء مرا بكاروان رسانيد و چون متوكل اين بشنيد اثر خرمى در بشرهء او ظاهر شده فتح بن خاقان را تشريفى لايق و انعامى خطير داد فتح مرا طلبيده از آن وجه تنصيفى به من داد و بدولت اينحكايت صاحب مكنت شدم
حكايت صاحب حبيب السير از مولانا عبد الرحمن جامى روايت كرده كه گفت وقتى كه به سفر هرات ميرفتم
جوانى از اهل هرات همراه بود و در منزلى از منازل كه ميان شام و مدينه است ماريرا كشته غايب شد ديگر از او اثرى نيافتم و اموال و اسبابش بامينان سپردم تا بهرات رسيديم جوانرا آنجا ديديم از احوالش پرسيديم جواب داد كه چون مار را بكشتم چنان ديدم كه كسى گريبان مرا گرفته از زمين در ربود و بعداز لحظهء در موضعى نشانده آوازهاى مختلف مىشنيدم اما كسى را نميديدم در اين اثنا جمعى در من آويخته يكى ميگفت پدرم را كشته و ديگرى بر زبان