تخطي إلى المحتوى الرئيسي

زينت المجالس ( فارسى ) — صفحة 327

مساهمون:

ص٣٢٧
متوكل در من نگريسته گفت همانا ترا عجب مىآيد كه فتح بر صف نعال ايستاده است گفتم چنين است اگر خليفه فرمايد كه گناه او چيست حاكم است متوكل گفت ديروز من از منزل فتيحه كه از جمله جوارى منست بيرون آمدم و با فتيحه سرى گفتم امروز آن سخن را از ديگرى استماع نمودم گفتم امير آنسر با ديگرى گفته است گفت نگفتم گفتم كه شايد شخصى از پرده استماع نموده باشد جواب داد كه در آنموضع كس نمىتواند آمد و پردهء نيز نبود گفتم از كمال كياست و وفور فهم و فطنت فتح ابن خاقان بعيد ميدانم كه راز امير را فاش گرداند اما چيزى بخاطر من ميرسد اگر فرمان باشد بيان نمايم گفت بگوى گفتم ابو نعيم فضل با من گفت از مسمر بن سلمان كه

از زبان ابو الجودى حكايت كرد كه وى گفت در مسجد الحرام نشسته بودم

در آن اثنا نسبت بزوجهء خود خيالى كردم و او را در ضمير و انديشهء خود طلاق دادم ليكن با هيچكس نگفتم چون به خانه درآمدم زن با من گفت مرا طلاق داده‌اى گفتم اين سخن را از كه شنيده‌اى گفت از فلان جاريهء انصاريه گفتم او را بدينمعنى كه اطلاع داده است جوابداد كه شوهرش من از اينحال تعجب نموده گفتم انديشه‌اى بخاطر من درآمد اما با هيچكس نگفتم و اين جماعت از سر دل من حكايت ميكنند چگونه تواند بود روز ديگر بملازمت عبد اللّه رفتم و حال با او گفتم جوابداد كه تو انديشه‌اى در دل آورده‌اى و جنيان او را در دل او انداخته‌اند و از اينجاست كه سرها فاش شود و رازها آشكار گردد ابو نعيم گفت پيوسته سوداى تحقيق اين معنى در خاطر من ميبود

تا روزى حمزة بن زياد حكايت كرد كه سالى بعزيمت مكه از خانه بيرون آمدم

و روى بباديه نهادم چون مرحله‌اى چند قطع كردم در وادئى رسيدم كه روزى شتر من گمشده بود در طلب شتر به آن وادى بشتافتم در اثناى تك‌وپوى چنان يافتم كه دو كس مرا بگرفتند و من احساس جسمى مينمودم اما شخص ايشانرا نميديدم و مرا ميبردند تا بسر پشتهء ريگ برآوردند پيرى ديدم بغايت خوبروى و لباسهاى نيكو پوشيده بر وى سلام كردم جوابداد اندكى خوف من كمتر شد پير از من پرسيد كه از كجائى گفتم از كوفه‌ام و عزم مكه دارم پرسيد از كاروان چرا دور مانده‌اى گفتم شتر من گمشده و در طلب آن آمده‌ام اما اثرى از آن نيافته‌ام پير با جمعى كه نزديك او ايستاده بودند گفت شتر او را بياوريد همان لحظه شتر خود را در پيش خويش ديدم پير با من خطاب كرد كه قرآن