داشت كه قيلاموس بر طبايع و اخلاق انسان به نظر اطلاع مييابد و اينسخن باستاد حكماى عصر ذيمقراطيس رسيد كه جوانى پيدا شده است كه از ظاهر خلقت آدمى صفات باطنى او را اعلام ميفرمايد و طبيعت و عادت هركس كما هو حقه ميگويد حكيم گفت اين نيكو علمى است اما او را امتحان بايد كرد پس شاگردان ذيمقراطيس نزد او ميرفتند و او عادت و طبيعت و اوصاف و اخلاق هريك را كما ينبغى ميگفت و ايشان باستاد خود ميرسانيدند و آخر الامر ذيمقراطيس صورت خود كشيده بشاگردان داد و گفت اينرا نزد وى بريد و از اوصاف اين صورت سؤال نمائيد ايشان صورت استاد نزد قيلاموس بردند جوان بعداز تأمل گفت صاحب اين صورت بايد كه عالم و فاضل و حكيم بود اما شهوت بر طبيعتش مستولى باشد و مايل بزنا و فجور بود تلامذهء ذيمقراطيس در غضب رفته خواستند كه قيلاموس را برنجانند يكى از آنجماعت كه بفهم و فطانت ممتاز بود مانع شد قيلاموس گفت مرا نزد صاحب اين صورت بريد تا آنچه در شأن او ميگويم مقرر سازم شاگردان او را نزد ذيمقراطيس بردند و گفتند اى استاد فاضل و حكيم عاقل ما را روا نيست كه آنچه قيلاموس در حق تو ميگويد تقرير كنيم از او بپرس كه خود بيان خواهد كرد و اللّه اگر دروغ گفته باشد لحظهء او را زنده نگذاريم قيلاموس گفت اى حكيم چونصورت ترا ديدم بفراست گفتم كه صاحب اين صورت بايد كه تيزشهوت و زناكار باشد اما چون به خدمت تو رسيدم يقين من روى در ازدياد نهاد چه علامت زنا تو را ظاهر است اما تو اگر به قوت عقل عنان نفس سركش را نگهدارى ميشايد ذيمقراطيس گفت راست گفتى و فراست تو درست است و شهوت بر من غالب است اما زنا كردن از من دور است چه پير شدهام و اعصاب من خشك شده است و باوجود اينمعنى از شرب شراب و اكل لحم اجتناب مينمايم تا قوت من شكسته گردد و زنان نيكورويرا در خلوت به پيش خود نمىگذارم بعضى گفتهاند كه قسمى از فراست صنعتى آنست كه انديشه در دل آدمى اندازند چنانچه على بن جحيم كه از شعراى عربست روايت كرده كه نوبتى بمجلس متوكل عباسى رفتم وزير خليفه فتح بن خاقانرا ديدم كه در صف نعال ايستاده و تكيه بر شمشير خود كرده سر در پيش افكنده است و هرگاه كه من در وى نگريستمى او در متوكل نظر ميكرد و چون من چشم از او برداشتمى در زير چشم نگريستى من از اينحال متعجب ماندم زيرا كه مرتبه فتح بن خاقان نزد متوكل بغايت مرتبه اعلى بود پس
زينت المجالس ( فارسى ) — صفحة 326
مساهمون: مجد الدين محمد الحسيني ( مجدى )
ص٣٢٦