على الفور آب چاه در غليان آمده با زمين هموار شد جوان دست دراز كرده دلو خود را برداشت و وضو ساخته نماز گذارد و بعداز فراغ ريك در دلو كرده و مىجنبانيد آنگاه مىآشاميد من نزد وى رفته گفتم از آنچه تناول ميفرمائى به من ده دلو را به من داد چون بياشاميدم شربت شكر بود و مدت العمر شربتى بدان شيرينى و حلاوت نخورده بودم چون به مكه رسيدم جوانرا ديدم كه خدم و حشم بر او جمع آمده بودند و اكابر و اشراف بتقبيل اناملش تقرب مىجستند از نزديكان او پرسيدم كه اينجوان كيست جوابدادند كه موسى بن جعفر بن محمد بن على زين العابدين است با خود گفتم كه آنچه ملاحظه نمودم از مثل اين سيد غريب و عجيب نيست .
حكايت : از عبد اللّه رازى مرويستكه گفت يكى از معارف جبهء نيكو به من داده
بود آن را پوشيدم و بمجلس شبلى درآمدم و بر سر شيخ كلاهى بود در خاطر من گذشت كه آنكلاه مناسب جامهء منست كاش از من بودى شبلى تيز در من نگريست دست مرا گرفته به منزل خود برد و گفت جبه بيرون كن بفرموده عمل نمودم كلاه از سر خود برداشته هر دو را در تنور آتش افكند و با من گفت كه بايد كه نفس تو آرزوى لباس مردم نكند
حكايت : آوردهاند كه جمعى از قايفان كه در علم فراست مهارتى تمام داشتند
در مجلس هرون الرشيد نشسته بودند كه يكى از اولاد خليفه درآمد ايشان گفتند كه اين پسر خليفه نيست خليفه متغير شده بحرم درآمد و با زبيده گفت كه حال اين فرزند بطريق راستى بيان كن و الا بهلاك خويش متيقن باش زبيده گفت چون فرزند از من متولد شد سياهچرده بود انديشيدم كه امير بجهة سبزى و عدم صباحت او برنجد تفحص كردم كه در قصر من هيچكس فرزندى آورده است زن گازر پسرى آورده بود فرزند او برداشتم و پسر خود بگازر دادم تا چون پسر من بزرگتر شود و از آن كدورت روى بصفاى چيره مبدل گردد او را به خدمت آورم هارون آن پسر را طلبيده فرمود تا پيش قايفان بردند چون او را ديدند گفتند به خدا كه اين فرزند امير است گويند كه اينطايفه در قدم مردم نگرند و از آن استدلال نمايند كه فرزند كيست و اصل او كدام است گويند روزى يكى از آنطايفه در زمان دعوت حضرت رسالتپناه عليه السّلام به مكه آمده روزى در مجلس قريش بود كه سخن رسول عليه السّلام مذكور شد آنشخص گفت و اللّه من هيچ قدمى نديدهام مشابهتر از قدمى كه در مقام ابراهيم واقعست از قدم محمد صلى اللّه عليه و إله و شافعى بر آن رفته است كه اگر دو