گفتم رنج بسيار كشيدى و در ضيافت ما دقيقهء فرونگذاشتى اگر وقتى به مكه گذر كنى سراى محمد بن ادريس را طلب كن تا عذر تو بخواهم آنشخص بخنديد و گفت نادان مردى كه توئى تصور كردهء كه من اينهمه تكلف در حق تو برايگان كردهام پس نسخهء بيرون آورد و هرچه خرج كرده ضعف آن نوشته بود چونحال چنان ديدم بغايت خرم شده غلام را گفتم كه هرچه ميخواهد بوى ده كه مرا از رنجى عظيم خلاص ساخت
حكايت : از ابو الحسن ديلمى روايت كردهاند كه گفت نوبتى استماع نمودم كه در انطاكيه
سياهى هست كه از خفايا و خبايا خبر ميدهد و از سراير خلايق واقف است چنان كه هركه هرچه بخاطر گذراند او بيان نمايد پس بعزم ملاقات او بانطاكيه رفتم و بسبب آنكه در آنشهر كسى نمىشناختم و چيزى نداشتم دو شبانهروز گرسنه بماندم روزى ببازار رفتم و از حال آنشخص استفسار نمودم گفتند وى در كوهسار مىباشد اما همين ساعت به شهر خواهد آمد بعد از لحظهء او را ديدم كه مىآمد و پشتهء هيزم دوش كشيده بود تا بفروشد پيش رفتم و بر وى سلام كردم و گفتم اين هيزم را به چند ميفروشى گفت صبر كن تا بفروشم و از بهاى آن بجهة تو طعام خرم كه دو روز است كه هيچ نخوردهء من در پاى او افتاده به خدمت او تن در دادم .
ارواح مقربان چو گردد صافى * دانند بدل آنچه تو بينى به نظر
حكايت : از شقيق بن ابراهيم بلخى مرويست كه گفت سالى با كاروان حجاز
به مكه ميرفتم چون بقادسيه نزول نموديم در ميان كاروان ميگشتم و تجمل ايشانرا ملاحظه مينمودم در اين اثنا نظرم به شخص گندمگون نيكوروى افتاد كه جامهء از صوف پوشيده و گليمى خزبر خود پيچيده و تنها نشسته بود با خود گفتم اينمرد از متصوفه است و ميخواهد كه مردم او را رعايت كنند بروم و او را سلام كنم چون نزديكتر رفتم گفت يا شقيق « اجتنبوا كثيرا من الظن ان بعض الظن اثم » من متحير بماندم چه او از سر دل من خبر داد گفتم ولييست از اوليا چونمرحله واقعه نزول قافله شد او را ديدم كه نماز ميگذارد و سلك مرواريد بالماس مژه ميسفت خواستم كه از او حلالى طلبم صبر كردم تا از نماز فارغ شد رفتم كه افتتاح كلام نمايم فرمود كه « انى لغفار لمن تاب » و چون زباله مضرب خيام گشت جوانرا ديدم بر سر چاهى ايستاده و دلوى در دست داشت و ميخواست كه تا آب بردارد ناگاه دلو از دست او بچاه افتاد جوان روى بآسمانكرده گفت تو سرابى من چون تشنه گردم