امير هيچ رازى از من پنهان نميدارد و اكنون بگوى كه در سر گوشى با تو چه گفت مسرور جواب داد كه من هرگز بافشاى راز ولىنعمت خود نپردازم يحيى گفت كه ميخواهى بگويم با تو كه خليفه با تو چه گفت مسرور بر زبان آورد كه اينمعنى محال است زيرا كه اين سر را جز من و خليفه و خداى ديگر كسى نداند يحيى صورت ماجرا را من اوله الى آخره بيان كرد مسرور متعجب شده ترسيد كه مبادا اين سخن بهارون رسد تصور كند كه مسرور آنراز را فاش كرده است لاجرم نزد خليفه رفته آنچه از يحيى شنيده بود تقرير كرد هارون فرمود كه در روشنى رأى او هيچ رأى نيست
حكايت : مرويست كه چون هرون قصد استيصال برامكه نمود
روزى جعفر بن يحيى كه بغايت خوشمنظر و خوبطلعت بود پيشپيش هرون سواره ميرفت هارونرا نظر بر گردن جعفر افتاده در دل گذرانيد كه كى باشد كه اين گردنرا بدستيارى تيغ آبدار از مصاحبت بدن دور گردانم جعفر بر عقب نگريسته گفت اى امير مروت اقتضاى آن نميكند كه بر گردنى كه هزار بوسه زده باشى شمشير زنى هارون از فراست او تعجب نموده گفت غلط بخاطر رسانيدهء زيرا كه ما خدمتكاران قديم و مخلصان سليم را باندك خيانتى بدست سياست ندهيم
حكايت : صاحب روضة الصفا آورده كه چون اولاد عباس از قريه حميمه گريخته متوجه كوفه شدند
سفاح و برادرش منصور و عمش عبد اللّه بن على پيشتر از خويشان ميرفتند در سواد عراق بموضعى رسيده زنى اعرابيه را ديدند كه با عورت ديگر ميگفت بخداى كه من مثل اين سه روى نديدهام يكى خارجى است و دو نفر خليفه منصور از آن پرسيد كه چه گفتى گفت اول خلافت بآنجوان رسد و اشاره بسفاح كرد و از او به تو انتقال نمايد و اشاره بعبد اللّه بن على كرده بر زبان آورد كه اين بر تو خروج كند و عاقبت آنچه بر زبان آن زن اعرابيه گذشته بود بوقوع انجاميد
حكايت : محمود بن سمار گفت من و شافعى در مسجد نشسته بوديم
ناگاه مردى درآمده در نماز ايستاد شافعى گفت اين مرد آهنگر است و من بر زبان آوردم كه او نجار است چون از او پرسيديم گفت اول حداد بودم و اكنون نجارى ميكنم
حكايت : صاحب نگارستان قاضى احمد قزوينى آورده كه احمد بن حسن ميمندى
از عهد طفوليت باز در خدمت سلطانمحمود ميبود با او بدبيرستان ميرفت روزى با محمود از دبيرستان بيرون آمده بباغى رفتند و چون مجلسى ساخته نشستند و از هرجا سخنى در ميان آوردند