تخطي إلى المحتوى الرئيسي

زينت المجالس ( فارسى ) — صفحة 322

مساهمون:

ص٣٢٢
سخن ايشان بذكر كياست و فراست منجر شد احمد دعوى فراست كرده در آن اثنا مردى از دور در ميان چمنها پيدا شده سلطان با احمد گفت چوندعوى فراست ميكنى بگو كه اينمرد چه نام دارد و چه‌كاره است و امروز چه خورده است احمد گفت اينمرد احمد نام دارد و نجار است و امروز عسل خورده است سلطانمحمود آنمرد را طلبيده از او استفسار نمود همچنان بود كه احمد گفته بود ياران متعجب شده از احمد پرسيدند كه اينمعنى از كجا بر تو ظاهر شده است جوابداد كه چون با من خطاب كرد كه اى احمد او باينجانب متوجه شد دانستم كه نام او احمد است و چون بدرختهاى باغ بسيار مىنگريست و به چشم امعان در آنها نظر ميكرد از آن استدلال نمودم كه نجار است و چون مگسان بسيار بر حوالى دهانش هجوم آورده بودند و او در يك لحظه دوبار آب خورد گفتم كه عسل خورده باشد و هم در نگارستان مسطور است كه يكى از ثقات گفت با شخصى كه در فراست بىبدل و در كياست ضرب المثل بود در يكى از كوچهاى مدينه ميرفتم ناگاه بموضعى رسيديم كه سه زن با هم خصومت و نزاع ميكردند وى گفت از اين سه زن يكى حامله است و دوم بكر است و سوم ثيبه است من گفتم از كجا ميگوئى جوابداد كه در اثناى منازعت يكى دست بر شكم مينهاد از آنجا استدلال كردم كه حامله است ديگرى دست بموضع مخصوص ميبرد فهميدم كه بكر است و ديگرى دست بر كمر مينهاد دانستم كه ثيبه است و چون از آنعورات سؤال كردم چنان بود

حكايت : از شافعى مرويست كه گفت از مكه بجهة تحصيل علم فراست بمصر رفتم

و مصنفاتى كه در آنباب متداول بود بدست آوردم و در تعليم آن رنج بسيار بردم و در وقت مراجعت بمنزلى فرود آمدم ناگاه مردى كبودچشم سرخ‌روى كه علامت شرارت از وى ظاهر بود و در كتب علم فراست چنان نوشته بودند كه مردى بدين شكل بغايت شرير باشد ، چون ما را بديد آغاز خرمى كرده با ما ملاقات نمود و ما را بمنزلى برده علف ستوران مهيا ساخت و آنچه مهيا بود از طعام و شراب و غير ذلك حاضر كرد و انواع خدمات بتقديم رسانيد و چون آنحالت مشاهده كردم با خود گفتم ( دريغ از راه دور و رنج بسيار ) معلوم شد كه قواعد علم قيافه مضبوط نيست چه اگر آنعلم موافق معقول بودى بايستى كه از اينمرد هيچ بما نرسد و با خود مقرر داشتم كه آن كتب را در آن آب اندازم شب در منزل آنمرد اقامت نموده بر بستر استراحت تكيه زدم و چون عزم رفتن كردم با آنمرد
زينت المجالس ( فارسى ) — صفحة 322 | مجد الدين محمد الحسيني ( مجدى )