گفت يا امير مدتيست كه خاطر يحيى بن اكثم از من گرفته و بقرار صفا نمانده ميخواهم كه او را خليفه بفرمايد تا آزار من از دل بيرون كند مأمون با يحيى گفت شما خواص منيد نميبايد كه در ميان شما آزارى باشد ميخواهم كه ضماير و سراير شما بصفا آراسته باشد يحيى گفت يا امير به خدا سوگند كه مرا هرگز با او نقارى نبوده و نيست مأمون گفت البته با او مصالحه بايد كرد احمد برخاسته دست قاضى را ببوسيد و قاضى او را در كنار گرفته هردو بعد از لحظهاى بمرافقت يكديگر بيرون رفتد و قاضى با احمد گفت كه اين چه منصوبهاى بود كه باختى وزير جواب داد كه چون ترا بكمال تقرب نزد خليفه ديدم و مشاهده كردم ترسيدم كه روزى خاطرت از من رنجيده در باب من قصدى انديشى اين تعبيه برانگيختم تا خليفه تصور كند كه ميان من و تو غبار نقار مرتفعست و اگر روزى نيز در باب من سخنى گوئى حمل بر غرض كند
حكايت : از ابراهيم بن اسحق موصلى كه استاد موسيقى است
روايت كردهاند كه فضل بن مروان كه خدمت هرون الرشيد و مأمون كرده بود و در ايام دولت ايشان عزت تمام داشت چون وزير معتصم شد حرمت و منزلت او روى در ازدياد نهاده بدرجهاى رسيد كه جزويات و كليات مهمات باستقلال مدخل مينمود روزى خواست كه كمال منزلت و نهايت مرتبت خود را در حضرت خلافت بخلايق نمايد معتصم را به منزل خود دعوت نمود خليفه بخانهء وزير رفته چندان فرش زربفت و اوانى مرصع و اسباب حشمت و آلات مكنت مشاهده نمود كه از غايت غيرت حيرت بر وى استيلا يافته و درد شكم بهانه كرده از مجلس برخواست و به منزل خود آمده فضل متحير مانده صورت واقعه را بر رأى ابراهيم موصلى جلوه داد ابراهيم گفت همين لحظه بدار الخلافه رو و من رقعهء به تو نويسم و بقاصدى دهم كه در حضور خليفه به تو دهد اگر خليفه پرسد كه اين رقعه چه بود بگوى كه امرا و اعيان كس فرستادهاند و اسباب ضيافت كه از ايشان بعاريت گرفته بودم طلب مينمايند چون اين منصوبه باخته شد خليفه تصور نمود كه مگر اشيا را وزير بعاريت گرفته است لاجرم خندان و بشاش گشته وزير توبه نمود كه من بعد اسباب خود را در نظر كسى جلوه ندهد خصوصا نسبت بسلاطين اينحركت نكند
حكايت : آوردهاند كه نوبتى يحيى بن خالد برمكى كه در فراست و كياست بىبدل بود
بمجلس خليفه نشسته بود هارون مسرور خادم را پيش خود طلبيده حرفى چند بسر گوشى با وى گفت بعد از آن يحيى مسرور را طلبيده گفت تو ميدانيكه