بتاج الملك ابو الغنايم قمى كه نايب ديوان تركان خاتون بود تفويض فرمود و امير معزى در آنباب فرموده :
نشناخت ملك سعادت اختر خويش * در منقبت وزير خدمتگر خويش
بگماشت بلاى تاج بر لشكر خويش * تا خاك نمود بر سر تاج و سر خويش
و بالجمله سلطان بعد از عزل نظام الملك متوجه بغداد شد و خواجه از عقب در حركت آمده چون بنهاوند رسيد يكى از فدائيان حسن صباح ابو طاهر دوائى نام به زخم كارد آنخواجهء نيكو نهاد را از پاى درآورد و در همان ماه سلطان به شكار رفته تب كرد بعد از چند روز درگذشت و امير معزى گفته :
رفته در يكمه بفردوس برين دستور پير * شاه برنا از پى او رفت در ماهى دگر
كرد آخر قهر يزدان عجز سلطان آشكار * قهر يزدانى ببين و عجز سلطانى نگر
گويند قتل نظام الملك در منزل صحنه از حدود نهاوند بوده در دوازدهم ماه رمضان شب جمعه سنه خمس و ثمانين و اربعمأه بوقوع انجاميد و اول قتلى كه از فدائيان در اسلام دست داد قتل او بود و اللّه اعلم .
فصل سوم از جزو دوم در فراست ارباب كياست از سلاطين عاليمقدار و فضلاى بلاغت شعار و احوال ايشان
آوردهاند كه نوبتى احمد بن ابى خالد كه وزير مأمون بود ببارگاه خليفه
درآمده شلوارى ديد بر سر كرسى نهادهاند بنابراين خجل شده خواست كه برگردد چه تصور نمود كه خليفه با كنيزكى خلوت كرده است مأمون وزير را طلبيده با او مكالمه آغاز نهاد در اين اثنا چشم وزير بر يحيى بن اكثم قاضى بغداد افتاد كه از خاص خانه بيرون آمده آفتابهء در دست داشت و شلوار برداشته بپوشيد و گفت آنكه امير فرمود كه بىشلوار بخاص خانه رود اينمعنى موجب شريعت و طريقت و بصواب اقربست و اميدوارم كه خداوند تعالى امير را از عمر و دولت ممتع سازد چندانكه خلايق از علم و كرم او ممتعند احمد بن ابى خالد وزير از مشاهدهء اينحالت در حيرت افتاده با خود گفت كه يحيى بن اكثم در خدمت خليفه چندان تقرب دارد كه در حضور او شلوار از پاى بيرون مىكند و باز ميپوشد شايد كه روزى از من غبارى در حاشيهء ضمير او نشسته باشد و در باب من قصدى انديشد آنگاه روى بمأمون كرده