كه نظام سپاه از هم گسسته شد خواست كه از استر فرود آمده بر اسب نشيند و روى بفرار آورد مقارن اينحال تركى رسيده گريبانش گرفته نزد معز الدوله آورد معز الدوله از اسب پياده شده روى بر خاك نهاده شكر كرد و فرمود كه در عقب هزيمتيان مرويد و چندان اموال و اسباب بدست عساكر معز الدوله افتاد كه محاسب خيال از احصاى آن عاجز آمد روزبهانرا به حكم معز الدوله دستها بسته بر شترى نشانده مراجعت نمودند و چون معز الدوله بلشكرگاه اعراب رسيد همه را بانعام و تشريف خوشدل ساخت و ديالمه كه در منزل ديگر نشسته بودند بعداز استماع اينخبر بقدم اعتذار و استغفار پيش آمده معز الدوله گفت من خون شما را بخشيدم اما بايد كه اسب و سلاح خود را گذاشته پياده بهرجا كه خواهيد روان گرديد چه شما از جاده مروت و مردمى دور بودهايد بعداز اين اعتماد بر شما نيست ديلميان اسب و سلاح گذاشته در اطراف بلاد متفرق گشتند
حكايت : صاحب نگارستان قاضى احمد قزوينى از تاريخ آل سلجوق نقل كرده
كه چون سلطان ملك شاه سلجوقى از منشى خود اسماعيل برنجيد و او را از آن مهم عزل نموده ديوان انشاء را بمؤيد الملك بن نظام الملك حواله نمود و چون مؤيد الملك در آنمهم دخل كرد اديب مختار كه محرر دار الانشا بود و از بدوشباب تا آنغايت خدمت سلجوقيان كرده بود بنابرآنكه ميان او و مؤيد الملك اندك نقارى بسبب محبت با منشى سابق واقع گشته مؤيد الملك اديب را از محررى دار الانشاء معزول ساخته ديگريرا بر آن مهم نصب كرد و اديب هرچند تضرع و تملق نمود فايده بر آن مترتب نشد و مؤيد الملك بر اديب ترحم ننمود لاجرم اديب فرصتى جسته ببارگاه سلطان درآمد و در برابر سلطان سر فرود آورده مهموم و محزون بايستاد سلطان را نظر بر وى افتاده گفت هان اى اديب حالت چونست اديب گفت حقوق خدمت من در ايندولت ظهور تمام دارد و اكنون مؤيد الملك مرا از دار الانشا بيرون كرده است و من بخرج اليوم درماندهام سلطان قاضى مظفر را كه قضاى معسكر به دو رجوع بود گفت اى قاضى پروانه ما باش و از زبان ما بمؤيد الملك بگوى كه الحمد للّه عرصهء مملكت بغايت وسيع است و قضاى ولايت بينهايت فسيح و دار الانشاء محتاج به چندين محرر كه از آن جمله يكى اديب است چه بر ما واجبست كه جانب خدمتكاران قديم فرو نگذاريم قاضى نزد مؤيد الملك رفته پيغام سلطان برسانيد آن دولتمند گفت من سوگند خوردهام كه اديب را بدار الانشا راه ندهم و از كرم سلطان اميدوارم كه