كه مطيع مردى بغايت مستضعف است اگر او را با خود بمحاربه روزبهان برم شايد كه خللى روى نمايد با مطيع گفت كه من بجهة آن خليفه را استدعا نمودم كه قرامطه از بحرين بعراق آمده فتنه روى ننمايد اكنون مناسب حال چنان مينمايد كه خليفه در بصره توقف نمايد تا من از مهم روزبهان فارغ شوم و مطيع را ببصره فرستاده خود متوجه اهواز شد و روزبهان از خبر توجه او انديشناك شده از شوشتر چند منزل پيشتر بنشست و رامهرمز را كه اكنون بر امر اشتهار دارد لشكرگاه ساخت و چون معز الدوله خبر مراجعت او استماع نمود از برق و باد سرعت و سير استعاره نموده بشوشتر آمد خزاين و دفاين خود را تصرف نموده نذر و صدقات بمستحقان رسانيده مراجعت روزبهانرا بفال نيكو گرفته چون به دو منزلى رامهرمز رسيد با امراى ديلم گفت چون شما مرا معاونت نخواهيد كرد اينجا توقف كنيد گفتند فرمانبرداريم معز الدوله چون به منزل ديگر نزول نمود اعراب را طلبيده با ايشانگفت چون شما بمعاونت من آمده - ايد بايد كه برآنچه بفرمايم اقدام نمائيد ايشان گفتند ما چشموگوش باشارت امير نهادهايم تا چه فرمايد معز الدوله فرمود كه ميان دو خصم درماندهام دشمنان قوى من آنجماعتند كه در عقباند اكنون صلاح در آنست كه شما در اينمنزل متوقف شويد و نگذاريد كه آنطايفه بروزبهان پيوندند و من با هزار غلام خود و هزار سوار از خواص و مقربان و خدم متوجه محاربهء روزبهان خواهم شد اعراب گفتند كه ما نگذاريم كه تو با اين حشم قليل در مقابل او روى معز الدوله گفت شما نهايت شفقت بجاى آورديد اما صلاح در آنست كه شما ميان من و ديالمه حايل باشيد پس دو هزار سوار عرب در آن منزل ماندند و معز الدوله با 2 هزار سوار متوجه روزبهان شده دويست غلام را در ميسره مقرر گردانيد و دويست غلام در ميمنه نامزد كرد و دويست غلام ديگر را امر كرد تا معاونت ميمنه نمايند و باقى غلام را بمعاونت ميسره ارسال داشت و خود با هزار سوار از خدم و خواص در قلب روانشد و چون هردو صف مقابل گشتند معز الدوله با مردم خود گفت اينطايفه مدتيست كه حركتى نكردهاند و امروز چند فرسنگ قطع گشته كوفته گشتهاند شما بهيأت اجتماعى حمله كنيد شايد كه صورت ظفر در آينه مراد جلوهگر آيد تركان بيكبار چنان حمله كردند كه گوى زمين از صدمت سم اسبان مانند كرهء سيماب متزلزل گشت و ديالمه طاقت آن حمله نياورده روى در انهزام نهادند روزبهان بر استرى سوار بود چون ديد
زينت المجالس ( فارسى ) — صفحة 316
مساهمون: مجد الدين محمد الحسيني ( مجدى )
ص٣١٦