تخطي إلى المحتوى الرئيسي

زينت المجالس ( فارسى ) — صفحة 311

مساهمون:

ص٣١١
بيرون آمده از پيش راهداران گذشتم و گفتم الحمد للّه كه از بلاها رستم در اين اثنا پيادهء سياه‌چرده ديدم شمشيرى حمايل كرده پيدا شد و زمام ناقه مرا گرفته فرو خوابانيد گفتم چه ميخواهى گفت تو معن بن زايدهء كه خليفه وعده كرده است كه بسبب ادراك تو صد هزار درم بدهد من گفتم از خداى بترس كه من معن بن زايده نيستم و دست از من بدار وى گفت تو دست از اينسخن بدار كه من ترا از آن بهتر مىشناسم كه تو خود را و چون از اين سخن طمعى از او فهميدم دست در بغل كردم و عقدى مرواريد كه هردانه از آن برابر بيضه عصفورى بودى و آن را در ايام حكومت بهمرسانيده بودم بدست او دادم و گفتم اين اضعاف وجهى است كه منصور بسبب ادراك من به تو خواهد داد اين را بستان و چنان مكن كه بسبب تو خون من ريخته گردد پياده مرواريد را از من گرفته ساعتى در آن تأمل كرد و گفت از تو سخنى مىپرسم بايد كه راست بگوئى گفتم از هرچه سؤال كنى بطريق راستى جواب بگويم گفت مردم ترا بصفت جود و سخاوت متصف ميدانند هرگز تمام مال خود را به كسى دادهء گفتم نه گفت نصف مال خود بخشيدهء گفتم نى و همچنين مبالغه مينمود تا بعشر رسيد مرا شرم آمد كه بگويم عشر مال خود را نبخشيده‌ام لاجرم بر زبان آوردم كه ميتواند بود كه بخشش بدين درجه رسيده باشد وى گفت اين خود سهلست بدانكه من مردى پياده‌ام و منصور هر ماه بيست درهم به من ميدهد و اكنون عقد مرواريد كه پانصد هزار دينار قيمة اوست مال منست آن را به تو بخشيدم و عقد مرواريد در كنار من انداخته دست از زمام ناقه من بداشت و روانشد گفتم بيا و مال خود بستان بخدايكه قتل نزد من مرجح است بر آنچه گفتى پياده بخنديد و گفت ميخواهى مرا دروغگوى گردانى در آنچه گفتم كه سخاوت من از تو بيشتر است به خدا كه هرگز آن را نستانم و هرگز بجهة ارتكاب چيز مزد نگيرم و روانشده از نظرم غايب شد و چون از كنج خمول بعز قبول رسيدم هرچند آن پياده را جستم تا بعذرخواهى او قيام نمايم ويرا نيافتم مسود اوراق گويد اگرچه اين حكايت مناسب اين فصل نبود ليكن چون سخنى از معن زايده مذكور شد بتقريب شمه‌اى از احوال او مسطور است

حكايت : آورده‌اند كه در زمان متوكل ايالت مملكت عراق متعلق بابو موسى بوده

و ابو موسى عهدهء خالصات ملك و صاحب ديوانى را كه مساوى وزارتست بابو نوح داده بود و ابو نوح نيابت خويش بصاعد بن مخلد داده بود و صاعد از