آمده بلشكرگاه خود شتافت و روز ديگر جمله بلشكرگاه آمدند همه را نوازش نموده بوعده وفا كرد
حكايت : صاحب روضة الصفا از تاريخ آل سلجوقى نقل كرده كه سيد على الدوله همدانى
از اكابر روزگار بوده و اموال او از حيز احصا بيرون مينمود و ميان او و ضياء الملك بن نظام الملك كه وزير سلطان محمد بن ملكشاه بود عداوتى دست داده نوبتى ضياء الملك با سلطان محمد گفت كه بنده پانصد هزار مثقال طلا بخزانه ميرسانم اگر سلطان سيد على الدوله را به من سپارد سلطان بر آنموجب حكم فرمود منهيان اين سخن را به سيد رسانيدند سيد على الدوله از راه جاپلق باصفهان آمده همان لحظه نزد قراتكين آنقدر كه در عمر خود آنمقدار زر نديده بود برد پرسيد كه اينوجه را بسلطان بايد داد سيد گفت نه خاصهء تست ميخواهم كه ما را امروز پيش سلطان برى قراتكين همانساعت سيد را نزد سلطان محمد برد سيد بر زبان آورد كه چنين شنيدهام كه سيد على را بپانصد هزار مثقال طلا بضياء الملك فروختهاند اما مروت مقتضاى آن نيست كه فرزندزادهء پيغمبر را بدست خارجى دهى بنده بطوع و رغبت خويش شصت هزار مثقال طلا خدمت ميكنم مشروط برآنكه سلطان وزير را به من سپارد سلطانرا محبت زر بر حمايت وزير غالب آمده فرمود تا ضياء الملك را به سيد علاء الدوله سپارند و بجهة تحصيل وجه مذكور غلامى را همراه سيد كرد و چون سيد بهمدان رسيد غلام خواست كه در منزل او نزول كند سيد با وى گفت كه مقام تو كاروانسراست و توقف تو در اين شهر چندان خواهد بود كه زر شمرده شود و ما يحتاج و علوفه را از خاصهء خود ترتيب خواهى داد غلام خواست كه بىادبى كند سيد با او گفت كه حد خود نگاهدار و الا بفرمائيم كه ترا از در اين خانه از حلق بياويزند و صد هزار مثقال طلا بر وجه مقرر بيفزائيم كه از آنوجه دويست غلام بتوان خريد كه هريك صد چون تو ارزد غلام بترسيد و خاموش شد و در مدت يكهفته زرهاى مسكوك را شمردند و غير مسكوك را بترازو كشيدند و غلام را روان كرد با وجود آنكه سيد علاء الدوله آن همه اموال داد يكدينار از هيچكس قرض نكرد و هيچ جنس نفروخت بعضى گفتهاند كه ضياء الملك را بجزاى اعمالش رسانيدند و برخى برآنند كه از او عفو فرمود
حكايت : از معن زايدهء شيبانى روايت كردهاند كه گفت چون ابو جعفر منصور از من راضى شد
و من به خدمت كمر بستم روزى او را بغايت متفكر ديدم و چون بازگشتند من نيز عزم مراجعت كردم منصور گفت توقف