امان خواستند امير ايشانرا امان داده به شهر درآمد و هرچند تفحص خزاين بيشتر نمود كمتر يافت و حال آنكه عساكر از ابتداى توجه خود تا آنزمان بغنيمتى محظوظ نشده بودند و بغايت پريشان و بىبرك بودند بنابرآن جمعى از اعيان معروض داشتند كه در شهر و بلوكات هرات قرب صد هزار كس هستند كه قدرت آندارند كه پادشاهرا خدمت كنند اگر هريك يكمثقال طلا سپاهيان پادشاهرا مدد نمايند چندان حاصل شود كه عجالة الوقت اصلاح كار خود نمايند تا ديگر چيزى بهم رسد امير اسماعيل گفت پيمان بسته اينطايفه را امان دادهام اكنون بچه تأويل از ايشان چيزى طلب كنم و بتعجيل از هرات كوچ نمود تا بوساوس شياطين و امريكه مستلزم نقض عهد باشد روى ننمايد و در منزل ديگر مخصوصان كرت ديگر زبان به همان سخن گشودند امير جواب داد كه آنقادريكه اسب عمرو بن ليث را بتازيانه تقدير نزد ما دوانيده بعداز آنكه مغلوب بوديم غالب ساخت قادر استكه بىنقض پيمان و شكستن عهد تهيهء سپاه من نمايد در خلال اين احوال يكى از كنيزكان خاصهء امير را گردنبندى مرصع بقطعههاى لعل و يواقيت احمر بود از گردن بيرون كرده در موضعى نهاده بمهمى مشغول شد قليواجى كه در هوا پرواز مينمود آن لعل پارهها را گوشت تصور كرده از هوا فرود آمده آن را در ربوده و تركان سوار شده بهرطرف كه قليواج پرواز مينموده ميتاختند و فرياد ميكردند قضا را حمايل از چنگال او خلاص يافته در چاهى افتاد از چاههاى كاريز و شخصى بجهة بيرون آوردنش بچاه فرورفته چون بتك چاه رسيد ديد كه از آنچاه بچاه ديگر راهى است و چون ملاحظه نمود صندوقها ديد مملو از زر و گوهر رفقاى خود را خبر كرده على الفور ايشان امير اسماعيل را خبر كرده امير بسر چاه شتافته و آن اموال را ملاحظه نموده معلوم شد كه آنخزانهء عمرو بن ليث بوده كه سام آنجا پنهان ساخته بود امير آن اموال به سپاهيان داد تا همه خورسند و شادمان شدند و بسبب حسن عهد و رأى صايب اضعاف آنچه از اهل هرات طمع داشتند از خزانهء عمرو بن ليث حاصل كرد
حكايت : آوردهاند كه چون امير سبكتكين باستدعاى نوح بن منصور
سامانى بمحاربه امير على سيمجور شتافت مردى ابو الفضلنام كه در سپاه سبكتكين بود و محبت ابو على سيمجور ميورزيد و هر قضيه كه در لشكرگاه سبكتكين روى نمودى ابو الفضل على الفور بابو على نوشتى جمعى از خواص امير سبكتكين از اين