على خويشاوند كه دشمن قديم فضل بن احمد بود و مدتى بود كه آرزوى انهدام حيات آنخواجه نيكو نهاد داشت مجال غمز يافته بعرض سلطان رسانيد كه خواجه سوگند بدروغ خورده چه مرا معلوم است كه او نفايس بسيار و غرايب بيشمار نزد مردم سپرده است اگر پادشاه او را به من دهد از وى اقرار بكشم سلطانگفت او را به تو مىدهم مشروط بر آنكه قصد جانش نكنى و على خويشاوند كس فرستاده تا آنخواجه بيچاره را به منزل وى آوردند و اين على خويشاوند را از خزانه ملوك سامانى قدحى فيروزه كه قطر آن يكشبر و نيم بود بدست افتاده بود و از هداياى ملوك هند دسته خنجرى از ياقوت سرخ به وزن چهل مثقال خيانت نموده بود اما در اينمدت اين دو جنس نفيس را از خوف سلطان بهيچكس نمينمود در آن اثنا كه خواجه را به خانه آورد آنها را نزد سلطان برده گفت به مجرد تهديدى بىآنكه او را شكنجه كنم ايندو چيز را كه در همه عالم نظير ندارد اقرار كرد سلطان بغايت خشمناك شد با على خويشاوند گفت كه او را به تو دادهام هرچه خواهى دربارهء او بجا آور و تتمه صد هزار دينار از او وصول كن و بحسب اتفاق سلطانمحمود را در آن اثنا سفر هند پيش آمده متوجه آنولايت شده على خويشاوند خواجه بيچاره را چندان تعذيب و شكنجه نمود كه هلاك گشت
حكايت : آوردهاند كه روزى ابو جعفر منصور عباسى از ندماى خود پرسيد
كه شما هيچ عيبى در فرزندم مىبينيد گفتند او عيبى ندارد مگر آنكه محبوب دلها نيست ابو جعفر چون اين سخن بشنيد ضياع و عقار مردم را از ايشان بظلم و ستم گرفت و مبلغ صد هزار دينار طلا بجور از خلايق و با قبالجات املاك مسلمانان بمهدى سپرده گفت بعداز فوت من خداوند املاك و اسباب را طلب نماى و حق ايشانرا بازده و التماس نماى كه مرا حلال كنند و چون منصور متوفى شد مهدى در ابتداى سلطنت خود افتتاح بر ديوان مظالم كرده اموال و املاك مظلومانرا بايشان داد و بجهة آن محبوب دلها گشته خلايق محبت وى در دلها جاى دادند
حكايت : آوردهاند كه چون امير اسماعيل بعزم مقاتله با عمرو بن ليث
از ماوراء النهر لشكر بخراسان كشيد و امرا و سپاه او بر كثرت و قلت لشكر عمرو بن ليث اطلاع نداشتند با خود گفتند اگر با او در صدد مقاتله آئيم چنان در بحر هيجا غوطه خوريم كه يك نفر از ما جان بساحل نجات نرساند صواب آنست كه مكاتيب نزد او فرستيم و اظهار اطاعت و انقياد نمائيم پس باتفاق عريضها نوشته از عمرو بن ليث امان