تخطي إلى المحتوى الرئيسي

زينت المجالس ( فارسى ) — صفحة 301

مساهمون:

ص٣٠١
چنانچه بايد اين سخن را تحقيق كرده‌ام على عزم آنكرد كه اين سخن را بعرض سلطان رساند و اگر فى الواقع اين سخن ظاهر شدى وزير را وهنى عظيم رسيدى يكى از ندماى على خويشاوند كه با وزير دوستى داشت صورت حال به دو رسانيد ابو العباس متفكر شده در اين اثنا عورتيكه با وزير مصادقت ميورزيد محرم حرم بزرك سلطان دختر ايلك خان پادشاه تركستان بود كسى را بمهمى پيش وزير فرستاد وزير حال خود نوشته بقاصد داد قاصد نوشته را بحرم برده بآنعورت رسانيد و او هميشه نزد مهد - چكل خانم اوصاف حسنهء وزير را تقرير مينمود تا مهدچكل را بر آنداشتكه همواره در نوايب خواجه را مدد ميفرمود چون نوشته نزد آنعورت رسيد نزد مهدچكل رفته قضيه عرضكرد و گفت تدبير آنست كه بعضى رخوت با لباس عورات با مكاتيب بقاصدى دهيم بتعجيل تمام بكاروان رفته با تجار بگويد كه اگر فرستادهء على خويشاوند بيايد و از شما پرسد كه همراه شما مال وزير هست هيچ مگوئيد و چون بپايهء سرير اعلى رسيد بگوئيد كه ما فرستادگان مهد چكليم و مكاتيب او با ماست كه باهل حرم پدر نوشته و بعضى از اشيا بما داده است تا بر سبيل سوغات بتركستان بريم و مكاتيب و البسهء عورات برداشته با اشياء مذكوره مرتب ساخته بر چند شتر باركردند و بشخصى دادند تا بتعجيل بكاروانيان رسانيد صورت واقعه با تجار بگفت اما روز ديگر على خويشاوند نزد سلطان رفته سخنى كه در باب وزير بوى رسيده بود بيان كرد سلطان گفت كه اگر ابو العباس چنين كرده باشد مستوجب اهانت و خواريست اما گمان من آنست كه او بر چنين امرى اقدام ننمايد امير على گفت ما نه‌چنان تحقيق كرده‌ايم كه گمان خلاف به آن توان برد سلطان فرمود كه چون چنين است جمعيرا بفرست تا تجار را بازگردانند و از ايشان استعلام نماى على خويشاوند فى الفور جمعى از خواص را عقب كاروان فرستاد چون تجار را بازگردانيدند و بمجلس سلطان آوردند ايشان گفتند ما فرستادگان مهدچكليم و اينك مكتوبات و اسباب او كه برسم سوغات همراه ما كرده است و چون مكتوبات و اشياى مذكور را حاضر ساختند امير على خويشاوند بغايت خجل و منفعل شده سر در پيش انداخت سلطان تجار را عذرخواهى نموده روان ساخت و چون سلطان بحرم درآمد مهدچكل آغاز عتاب كرد كه بعداز مدتى كه از منزل چون تو پادشاهى امثال اين محقر برسم تحفه نزد خويشان