گردانيده است و چندين نعمت كه مأمون بر ذمهء من دارد تقاضاى آن نميكند كه من كفران ظاهر سازم اما قاسم مردى بزرگست و از شرف نسب و عظم حسب او امروز شخصى بى خبر نيست و او مردم ارسال ميفرمايد و خلق را به بيعت خود دعوت مىكند و من اينمعنى را ميدانم اما هرگز بدار الخلافه عرض نميكنم ميترسم كه صاحب بريد شمه از آنها إنها نمايد و مثالى نافذ گردد كه من او را بدست آورده به خدمت فرستم و من بوبال اندر مانم صواب آنست كه ترك فتنه نمايد كه او در بلا و خلقى دروبال نيفتند و اگرنه آن بوديكه ترا امان دادمى باخذ تو فرمان ميدادم اكنون برگرد كه خرج راه تو از ماست تا بخزانه حواله نمائيم و بعد از اين اگر ترا در مصر بهبينند به تو آنرسد كه نخواهى و چون قاصد نزد مامون رفته صورت حال بيان نمود گفت عبد اللّه بن طاهر را از كودكى من تربيت كردهام لازم اثر آن ظاهر است .
من همچو خاروخاكم و تو آفتابوار * گلها و لالها دهم ار تربيت كنى
حكايت : چون مامون در مرو توطن داشت اسد بن سامان
با اولاد خويش به خدمت او تقرب جست و چون امر حكومت بالكليه بر مامون قرار گرفت و طاهر ذو اليمينين محمد امين را بقتل آورده مأمون متوجه بغداد گرديد پسر عم فضل بن سهل غسان بن عباد را حاكم خراسان و ماوراء النهر كرده با او گفت كه اولاد اسد بن سامانرا بمناصب ارجمند سرافراز سازد و غسان ولايت ماوراء النهر را بر اولاد اسد قسمتكرده ايشانرا بحكومت آنديار فرستاد و بعضى از برادران وفات يافتند و در زمان معتمد اكثر ولايت ماوراء النهر بنصر بن اسد متعلق شد نصر بسمرقند متوطن شد و بخارا را ببرادر خود اسماعيل داد و ميان برادران مدتى صداقت و محبت بود بالاخره بواسطهء سعايت مفسدان امير نصر با برادر دل بد كرده او را طلب نمود امير اسماعيل نيز از برادر متوهم شده با ابو نصرنامى كه بغايت عاقل و صايب راى بود و از خواص بسبب تقرب ممتاز بود مشورت نمود ابو نصر گفت صلاح آنست كه از رافع بن هرثمه استمداد نمائى و جهان بر امير نصر چون حلقه خاتم تنگ كنى و رافع در آنوقت بر عمرو بن ليث خروج كرده و خراسانرا تصرف نموده باسم عبد اللّه بن زيد داعى كبير كه حاكم طبرستان بود خطبه خوانده و نام بنى عباس را از خطبه و سكه انداخته بود و سپاه موفور بر او جمع آمده بودند ابو نصر گويد كه امير اسماعيل گفت ميان من و رافع صداقت