حكايت : اسمعيل بن حسن كه يكى از خواص متوكل بود
حكايت كرد كه نوبتى خليفه با من گفت بجهة ما هريسهء كه در خراسان ترتيب ميدادند بپزند من بازگشتم و اسبابى مهيا گردانيدم و طعامى پاكيزه ترتيب دادم خواستم كه خوردنى بمجلس متوكل برم ناگاه هاشم بن احمد كه از خواص خليفه بود و بمزيد اختصاص ممتاز بود به منزل من آمد و او مردى بود باصابت راى و تدبير مشهور چون بنشست گفت طعامى ندارى تا بخوريم من گفتم ديروز خليفه به من فرمود كه بجهة او بطريقى كه در خراسان هريسه مىپزند بپزم من آن را مهيا گردانيدهام كه بمجلس خلافت برم هاشم گفت در مجلس امير طعام بسيار است هريسه را حاضر ساز تا بخوريم و هرچند امتناع نمودم قبول نكرد و بسر ديگ رفته و يارانرا طلبيده و طعام را كشيده تناول نمود من گفتم تو كار خود ساختى تا من امير را فردا چه جواب گويم كه او منتظر هريسه است گفت اى نادان تو كار پادشاهرا نميدانى فرستادن طعام بمجلس خليفه ترا بغايت زيان دارد و در خدمت ملوك ارتكاب اين امور نبايد كرد و اگر او را هريسه ميبايست مطبخيان به از تو توانند پخت و احتمال دارد كه چون اين هريسه بحرم خليفه رود يكى از خدمتكاران حرم بجهة غرض فاسد خود زهر در آن تعبيه كنند يا آنكه بعد از خوردن هريسه خليفه را يا يكى از اهل حرم او را علتى مقارن آنروى نمايد و تهمت آن متوجه تو گردد و بدينسبب خانومان تو برافتد و من امروز اين مباسطها بجهة آن كردم كه تو فارغ شوى چون روز ديگر به خدمت خليفه رفتم گفت ديروز ما از تو هريسه طلبيده بوديم من حال باز گفتم هاشم گفت او هريسهء لذيذ پخته بود و ليكن ما خورديم و او را از آوردن آن به خدمت خليفه منع كرديم چه او مرديست روزگار ناديده و مزاح ملوك نميداند و احتمال داشت كه اگر آنطعام را بياورد تهمتى به آن عايد شدى متوكل گفت نيكو گفتى
حكايت : آوردهاند كه خاقان مفلجى از مبارزان كارزار بود
و در آنوقت كه ميان افشين و ابو الجيش احمد بن طولان آتش نزاع و جدال اشتعال پذيرفت خاقان مفلجى بمدد افشين آمد و چون حرب بينهما روى نمود افشين روى از معركه برتافت و سپاه ابو الجيش از عقب او شتافتند خاقان مفلجى با سى هزار سوار از خواص خود در زير علم خود ايستاده بود و نميدانست كه سپاه افشين بالكليه متفرق گشتهاند احمد طولان خاتم را از انگشت بيرون كرده خواست كه بجهة امان نزد وى فرستد