يكى از ندما كه او را شير لقب بود گفت اى امير مصلحت نيست كه خاتم خود را نزد خاقان فرستى چه ميشايد كه او انگشتريرا بهزيمتيان نموده بگويد كه ابو الجيش را كشتم و اينك خاتم او بدينسبب گريختگان معاودت نمايند و كار مشكل گردد احمد گفت پس چه بايد كرد شير بر زبان آورد كه ميان من و او ربط قديم است من بروم و او را بياورم احمد او را مرخص ساخته شير نزد خاقان رفته گفت اين سوارانرا بفرماى تا پياده شوند و تو تنها با من پيش ابو الجيش آى كه او ترا امان داده است خاقان با شير نزد ابو الجيش رفت از براى او خيمهء بتكلف زدند و گفت چون آن مهم با حسن وجهى ساخته شد احمد بن طولان دست مرا گرفته بيفشرد كه بيم آن بود كه استخوانم بشكند آنگاه گفت كه تدبيرى نيكو كردى و مرا از آنحيرت بيرون آوردى اما اگر طولان پدرم بجاى من بودى بقتل تو حكم كردى چه عادت او چنين بود من توبه كردم كه ديگر در در مصلحت پادشاهان دخل نكنم
حكايت : آوردهاند كه چون عبد اللّه طاهر در ملك مصر متمكن شد
جماعتى از خصمان او سعايت كردند كه او سر عصيان دارد و دم از مخالفت مىزند مامون خواست كه او را امتحان كند انديشه نمود كه اگر مثالى باحضار او فرستد شايد كه تمرد نمايد و كار از دست برود پس با هركسى رائى بزد و خلاصهء رايها بر آن قرار گرفت كه او را پنهان ببايد آزمود كسى را طلب كردند كه عبد اللّه او را نميشناخت مامون با او گفت بمصر رو و مردم را به بيعت قاسم بن على دعوت كن و عبد اللّه را به بيعت او دلالت نماى و هرچه گويد بىزياده و كم به من رسان و زينهار كه راز خود با كس نگوئى آنمرد بمصر رفته خلق را به بيعت قاسم دعوت مىكرد پس حيلهء كرده خود را بمجلس عبد اللّه رسانيد و در خلوتى با او گفت كه بر رأى منير و ضمير آفتاب تاثير امير مخفى نماند كه بعد از رسول اللّه صلى اللّه عليه و إله افضل الناس امير المؤمنين على عليه السّلام است و امروز شرف و فضيلت اولاد او راست و بر جميع امت واجب است كه بتقديم و سرورى ايشان معترف گردند و ايشانرا نصرت نمايند تا حق در مركز خود قرار گيرد و از فرزندان على مرتضى هيچكس از قاسم بن على فاضلتر نيست و خلقى كثير از وضيع و شريف با وى بيعت كردهاند اما اگر امير با وى مبايعت نمايد اين مهم باتمام رسد و اين شرف تا دامن قيامت در خاندان او باقى ماند عبد اللّه بن طاهر جواب داد كه حق سبحانه و تعالى شكر نعمت بر ذمه بندگان واجب و لازم