صدرجان رفته تظلم نمود صدر جان در آنباب عذريگفت وى بارديگر سخن خود را مكرر كرد صدر جهان فرمود كه ايشيخ چند دردسر دهى آنمرد گفت چون تو سرى دردسر كجا برم صدر جهان از سخن او شكفتهشده سرهنگانرا فرمود تا شحنه را گرفته مال از او استرداد نمودند و به صاحبش دادند
حكايت : از شعبى منقولستكه گفت نوبتى نزد عبد الملك مروان ميرفتم
در راه ترسائى به من رسيد عرضه داشتى به من داده گفت ايجوانمرد اين امانت را بعبد الملك ده و اگر ندهى بر سر تربت محمد ( ص ) رفته از تو شكايت كنم چون به خدمت عبد الملك رفتم سخن ترسا را عرض كردم عبد الملك قصهء او را خواند در آنجا نوشته بود كه مرديرا والى ما گردانيدهايكه پيه ما را سوخت و گوشت ما را گداخت و پوست ما را خورد عبد الملك از فصاحت ترسا متعجب شده بر پشت رقعهء او توقيع فرمود كه اگر رضاى شما بعزل اوست او را معزول ساختم ترسا گفت بعزل او راضى نيستم عبد الملك باحضار او اشارت كرده از وى پرسيد كه چرا بعزل او همداستان نگشتى ترسا جوابداد كه چون ديگرى بولايت فرستى عمر بايد كه تا او را بشناسيم و او نيز تا مانند اينعامل اسباب تجمل بهم نرساند از پا ننشيند و اگر اين صورت دست دهد از پا در آئيم ليكن ميخواهيم كه خليفه به او نويسد كه خود سير شدى ديگرانرا گرسنه مگذار و سيرت قبيح را تغيير دادهء عدل و انصاف پيشه كن عبد الملك گفت اى شعبى كمال زيركى در اين مرد مجتمع است آنگاه او را خلعتى فاخر داده برنهج مذكور بآنولايت نوشت
حكايت : نوبتى ديگر از فضلاى خراسان بسبب حاجتى
كه او را واقع شده بود عرضه داشتى بعمرو بن ليث داده و در صدر رقعه نوشته بود كه زندگانى امير هزار سال ممتد باد عمرو در عقب رقعه توقيع نمود كه نزد بزرگان بايد كه محال نگوئيد تو نوشتهاى كه هزار سال زندگانى پادشاه دراز باد و اين محالست و ما باقى كلمات را بر اين قياس كرديم چون آنفاضل بر نوشته عمرو اطلاع يافت نزد او رفته گفت امير جواب توقيع خود بشنود بر رأى منير مخفى نماند كه حيات آدمى منحصر در بقاى بدن نيست بلكه بقاى نام نيكو نيز حياتست .
زنده است نام فرخ نوشيروان بعدل * گرچه بسى گذشتكه نوشيروان نماند
آوردهاند كه چون عمرو بن ليث صفار به نيشابور آمد لشكريان او در منازل رعايا نزول كردند و بدينسبب ايذاى تمام بخلق رسيد ابو نصر مراديكه از معارف