تخطي إلى المحتوى الرئيسي

زينت المجالس ( فارسى ) — صفحة 293

مساهمون:

ص٢٩٣
شد اركان دولت را به آن پسر رحم آمده باتفاق زبان بشفاعت گشوده گفتند كه حيف باشد كه چنين دستى انقطاع يابد سياست را بمرحمت بدل فرمايد و در كلام مجيد وارد شده
« وَ لا تَأْخُذْكُمْ بِهِما رَأْفَةٌ فِي دِينِ اللَّهِ »
جواب داد كه در نيكوئى دست دزد نبايد نگريست بلكه در دل صاحب مال بايد نظر كرد اسم طمغاج خان ابراهيم بن حسين است گويند نوبتى در سمرقند قصرى ميساخت كه تا قصر هفت طبقهء سپهر را بنا كرده‌اند ديدهء روزگار مثل آن نديده و عمارتى به نظر درنياورده و در آن ايام بنفس خود بر سر عمارت ايستاده مزدورانرا كار فرمودى نوبتى فرمود كه معمار دراز عمر مىباشد يعنى نام او بوسيلهء بناها باقى ماند چه باوجود اينهمه مكنت و حشمت و بسطت مملكت و نفاد فرمان و ابهت و خزاين و دفاين بيغايت از اسكندر مناره‌اى ماند و از كسرى ايوانى روزى بر سر عمارت ايستاده بود روستائى دادخواست خان گفت برو كه داد نماند روستائى بر زبان آورد كه كرا داديكه نماند خان دستارچه بر روى نهاده بگريست و گفت راست گفتى با آنكه به هيچكس نداديم آنگاه قصه او را به گوش گرفت و روستائى او را بروشنائى عدل رسانيد

حكايت : در زمان سلطان تكين تاش الب ارسلان بن اتسز

رياست رايكانرا كه از عمال طوس است بشخصى دادند و رئيس قديم بختيارنام را عزل كردند بختيار بخوارزم رفته قصه خود را نوشته بالب ارسلان داد مضمون آنكه بختيار كه رئيس رايكان بود به حضرت پادشاه جهان‌پناه عرضه ميدارد كه رياست رايكان را كه ابا عن جد از او بود اكنون بندهء كمترين را از آن شغل عزل فرموده‌اند اگر بارديگر منصب بنده را فرمان دهد از كمال كرم پادشاه بعيد نباشد پادشاه بر پشت رقعه نوشت كه بختيار را اگر بخت يار بودى پيش از اين به خدمت ما آمدى تا رياست رايكان از دست ندادى

حكايت : آورده‌اند كه نوبتى از دانشمندى غريب جريمهء در سمرقند ظاهر شد

سلطان سمرقند او را گرفته خواست كه بقتل رساند جمعى از ندما گفتند كه اگرچه بسبب اينگناه استحقاق قتل پيدا كرده اما چون مردى غريب است او را صد چوب بزنند صدر جهان عبد العزيز عمر بخارى كه از اكابر عصر و سرور ارباب عمايم بود گفت اگر پادشاه چوبى را بهزار درم بفروشد خزانه را توفيرى حاصل آيد و آبروى غريب فاضل ريخته نگردد و صد هزار درم داده آنشخص را خلاص گردانيد گويند كه نوبتى شحنهء بخارا مرديرا به تهمتى گرفته از وى كلى بستد بيچاره پيش