طفل را جدا كنند و باقى را بخزانه برند تا خزانهء عامره را توفيرى حاصل آيد دور نيست معتصم در عقب رقعهء او نوشت كه « فاما الميت فرحمه اللّه و اما المال فثمره اللّه و اما اليتيم فانتا به اللّه و اما الساعى فلعنه اللّه » يعنى متوفى را خدا بيامرزد و مال او را خدا زيادت كند و طفل او را به نيابت بپروراند و غماز بلعنت خدا گرفتار گردد
حكايت : از عبد اللّه بن يحيى ابن خاقان مرويستكه
گفت چون من بمنصب وزارت رسيدم روزى در خدمت متوكل بتماشاى صحرا رفتم او بر لب آبى فرود آمده گفت عرضهاى ارباب حاجات را به من عرض كن من اول عرضه داشت اهل مكه را به او خواندم دوات و قلم طلبيده بر پشت آن توقيع نمود كه رعايت ساكنان حرم و مجاوران بيت اللّه بر ما واجبست فرموديم تا صد هزار دينار باهل مدينه دهند و بعداز آن قصه كوتوالان حصارهاى سرحد را عرضكردم توقيع نمود كه محافظت ثغور آن لوازم ملك دارائيست و آبادانى ثغور بحصارهائيست كه بسرحد متعلق است فرموديم كه تا صد هزار دينار بجهة ما يحتاج حصارها برسانند آنگاه عرضه داشت بنو هاشم عرض نمودم كه ايشان چيزى طلبيده بودند توقيع كرد كه رعايا نوشته بودند كه مال بسيار نزد ما باقى مانده و ما از اداى آن عاجزيم و اميدوار بعاطفت امير ميباشيم كه در حق ما نظرى فرمايد بر پشت رقعه توقيع فرمود كه بقاياى رعايا را بىباقى بخشيديم بايد كه مستقبل باداى خراج كما ينبغى اقدام نمايند آنگاه گفت تمام قضيهها را بجهة امروز نگاه داشته بودى گفتم مدتى بود كه اين عريضها به من رسيده است و فرصتى ميحستم كه عرض نمايم تا حاجت خلق برآيد و بر امير دشوار نباشد
حكايت : آوردهاند كه در ميان دو كس از اركان دولت نصر بن احمد سامانى
بجهة معامله اختلاف افتاده با يكديگر خصومت آغاز كردند و قضات در فيصل مهم ايشان عاجز گشتند امرا عرضه داشتى نوشته از پادشاه التماس كردند كه ميان ايشان بنفس خود محاكمه نمايد امير نصر در پشت رقعهء ايشان نوشت كه هر حكمى از من صدور يابد يقين است كه باعث رضاى يكى و ناخشنودى ديگرى خواهد بود شما صدوق عدل را حكم سازيد و بموجب راستى و انصاف درميان خود حكم كنيد تا خصومت از ميان برخيزد راوى گويد كه چون آن دو امير قصه خواندند ترك لجاج و عناد كرده بطريقى كه مطابق نفس الامر بود عمل نمودند
حكايت : آوردهاند كه در زمان سلطنت طمغاج خان كودكى
صاحبجمال را بدزدى گرفته نزد خان بردند از موقف سلطنت حكم بقطع يد او صادر