ديد كسى با تو برابرى كند و بحرمت سخن نگويد ديگر آنكه در سياست ملكى خلل مىافكند
حكايت : آوردهاند كه قيصر روم كنيزكى بتحفه نزد عضد الدوله فرستاد
كه عقل از مشاهدهء جمالش جامه ناموس بر تن چاك ميزد عضد الدوله چنان شيفته سرو قامت و خورشيد منظر او گشت كه به كلى از امور مملكت فراغت جست و بجهة اين معنى فساد فاحش در مملكت او روى نمود عضد الدوله دانست كه همه اختلاف بجهة آن كنيزك صاحب جمال پديد آمده لاجرم كنيزك را بخادمى شكر نام داده فرمود كه او را در دجله اندازد و اين شكر از خواص خدم و امينان حرم بود شكر كنيزك را بوثاق خود برده انديشيد كه پادشاه مفتون اوست شايد كه ازين حكم پشيمان شود و بر من اعتراض كند كنيزك را در گوشهء مخفى نشانده با عضد الدوله گفت كه او را در دجله انداختم بعد از چند روز آتش فراق جانانه دود از نهاد عضد الدوله برآورد با خود گفت آنچه من در حق خود كردم هيچكس ارتكاب آن ننمايد و هيچ عاقل تيشه بر پاى خود بعمد نزند روزى با نديمان در مجلس شراب نشسته بود كه شكر خادم درآمد چون نظر پادشاه به دو افتاد گفت اى بيرحم آهنين دل چگونه دلت داد كه چنان دلجوئى را هلاك كنى غلامان آهنك او كردند شكر گفت اى پادشاه كنيزك زنده است و من پيشتر مآل اين كار را در آينه ضمير ديده بودم چه مرده را زنده نتوان ساخت اما زنده را همه وقت كشتن ممكن است امير باحضار او فرمانداده شكر را انعام وافر داد بعد از مدتى ديگر بجهة آنكه همه روزه اوقات پادشاه مصروف عشقبازى او ميشد و اختلال باحوال مملكت راه مىيافت عضد الدوله ديگر بار شكر را بقتل او فرمانداد شكر همان معنى را التزام نمود عضد الدوله دانست كه اگر كنيزك زنده ماند مملكت خراب شود روزى پادشاه بر منظرى نشسته بود كه درهاى آن بدجله بازمى شد با كنيزك گفت بدان كشتى نگر كه چون تند حركت مىكند بيچاره سر از دريچه بيرونكرده تا زورق را ببيند عضد الدوله فى الفور زورق حياتش را در غرقاب فنا افكنده بدست خود معشوق را در دجله انداخت
حكايت : در نگارستان مسطور است كه چون امير اسمائيل سامانى عمرو ليث را در معركه گرفته بهرات آورد
بكوچهء باغ رسيد درخت سيبى ديد بشارع مايل شده سيبهاى بسيار داشت شخصى را مقرر داشت آنجا ايستاده ملاحظه نمايد كه هيچكس از لشگريان دست به آن درخت دراز مىكند