پذيرد و من از براى پسر خود چند خزانه از نقود و جواهر نفايس امتعه و اقمشه و غلام و كنيز بسيار و ضياع و عقار بيشمار مهيا كردهام از آنجانب راى عالى در حسن اهتمام لطف فرزند خود چه اقتضا كرده است چون قاصد جذيمه بروم رفته اداى رسالت نمود قيصر در خنده شده گفت مال معشوقى بيوفا و مطلوبى بىاعتبار است و دولت دوستدارى بىآزرم و غدار اگر امتداد اقبال انقطاع يابد و تأييدات و الطاف ربانى روى در نقصان آورد از سپاه و عدت مقصود بحصول نهپيوندد و از نعمت و ثروت غرضى موصول نگردد و اگر در تربيت فرزند خويش اهتمامى مىپنداشت چرا او را تعليم مكارم اخلاق و محاسن شيم نمينمود كه در دنيا وسيلهء مملكت و در آخرت باعث نجات و رفعت درجات باشد
حكايت : آوردهاند كه در روزگار سلطنت پرويز عاملى بواسطهء كثرت مال و اسباب بخار نخوت و غرور بكاخ دماغ راه داد
چون پرويز او را بپايهء سرير سلطنت طلبيد عامل ثقل بدن و عظم جثه را بهانهء عدم حركت ساخت پرويز سرهنگى فرستاده پيغام داد كه اگر او را مشكل است كه به تمام اعضاى خود نزد ما آيد ما بعضوى از او قناعت كرديم سرش را نزد ما آريد فى الفور سرهنك سر پرشر او را از ولايت بدنش دور كرده بمداين برد
حكايت : در بعضى از تواريخ مسطور است كه چون پرويز بر سرير سلطنت نشست
سلطان محبت شيرين در شهرستان دلش مستولى گشت چنانچه شاعر گويد :
رسيد عشق بحديكه كفر اگر نبود * ترا پرستم و گويم خداى من اينست
روزى يكى از خواص كه در حضرت سلطنت بكمال قرب اختصاص داشت از خسرو پرسيد كه شيرين را بچه مرتبه دوست ميدارى پادشاه جواب داد كه محبت من نسبت به او چندانست كه بسيارى از امور قبيحه تنقيص او نتواند كرد و كثرت اعمال حسنه استكمال آن نتواند نمود و بتواتر وصال و تعاقب اتصال خاطر حزين تسكين نيابد و بتلخى زهر هجران و صعوبت ايام حرمان از خاطر بيرون نرود .
فصل دهم از جزو اول در كياست ملوك عدالت آئين
آوردهاند كه چون ملك عادل نوشيروان بر تخت نشست فرمود تا ندا كردند كه آدمى بناى خداوند ذو الجلالست و هركه آدمى بكشد بحقيقت بناى خداوند را خراب كرده باشد بايد كه هيچ آفريدهء را نكشد مگر در معركهء كارزار كه ارتكاب اين امر خطير در آنجا ناچار است و از هركه گناه عظيم صادر گشتى او را حبس مؤبد كردى