و هركه بر گناه صغير اسراف نمودى سه نوبت او را توبه دادى چهارم داغى بر جبين او نهادى و از مملكتش اخراج نمودى و هركه بدانداغ مبتلا بودى نتوانستى كه بولايت عجم درآيد
حكايت : در زمان اتابك سعد بن زنگى كه پادشاه فارس بود
و شيخ مصلح الدين سعدى شيرازى ديباچهء گلستان و بوستانرا بنام نامى او مزين ساخته بلكه تخلص سعدى بجهة مناسبت اسم او اختيار نموده شخصى كه از مال دنيا بهرهء نداشت روزى ببازار رفته نظرش بر كنيزكى مطربه افتاد كه شعاع جمالش خورشيد انور را خجل ساختى و نغمهء زيرش زهره را برقص آوردى دست عشق آن كنيزك گريبان صبر آن بيچاره را گرفته آتش سودا دود از كانون دماغش برآورد بعد از تفكر بخاطرش تزويرى رسيد كنيزك را بيع نموده و به خانه برده او را آزاد ساخته بمبلغى در نكاحش درآورد چون صاحب كنيزك ثمن طلبيد از صورت حيلهء او پرده برانداخت و بر زبان آورد كه من مردى مفلسم چون عشق آنكنيزك گريبان جانم گرفته بود به اين تزوير خود را بوصال او رسانيدم اگر كرم كنى و از سر بهاى كنيزك درگذرى با كريمان اقتدا كرده باشى و الا من تن بحبس و تعذيب در دادهام خداوند كنيزك او را به قاضى برده محبوس ساخت و كنيز را به او ملازم ساختند اينماجرا بسمع اتابك رسيده گفت اگر تدارك اين كار نكنم مفسدانرا طمع در حركت آمده انواع مكر و حيله پيش گيرند و مال مسلمانان تلف گردد فرمود تا آنمرد را سياست كردند و جسد او را بشارع انداختند صاحب جامع الحكايات آورده كه طالب علمى در دهلى مثل اين حركتى نموده در حبس قاضى نشست صاحب قضا صورت قضيه را بعرض سلطان رسانيده پادشاه فرمود تا بهاى كنيزك را از خزانه ادا كردند و آن دانشمند را از حبس بيرون آورده بجهة دفع مادهء فساد امر فرمود كه يكسال در مطبخ او بامر سقائى مشغول باشد و من آن طالب علم را ديدم مشگى در گردن افكنده آب ميكشيد و چون چند روز از اينحكايت بگذشت روزى نظر پادشاه بر وى افتاده فرمود تا او را تشريف داده آزاد كردند
حكايت : آوردهاند كه نوبتى صاحب يمين الدوله محمود كه به ابو شكر لايجى معروف بود
دختر حاكم خوارزم التوماش در خانهء وى بود مست درآمده با زن آغاز خصومت كرده سه مشت بر وى زد زن از او در خشم شده اين خبر بسلطان رسيد روز ديگر كه ابو شكر بمجلس پادشاه درآمد بايستاد سلطان حاجب خود على خويشاوند را طلبداشت و گفت ابو شكر دوش بر قباحتى عظيم اقدام نموده