مده امانش و مگذار تا بزرگ شود * كه اژدها شود ار روزگار يابد مار
از يكى از اولاد مروان پرسيدند كه موجب زوال ملك شما چه بود گفت ما بعيش و طرب مشغول شديم و زمام مهام بدست امرا و عمال داديم ايشان بجهة اغراض فاسدهء خود چيزها از ما پوشيده داشتند و بر رعايا ظلم كردند تا ايشان از عدل و انصاف ما مأيوس گشتند و زياده از خراج مقرر از ايشان گرفتند بدينجهة خاطر رعيت از ما متنفر شده مزارع ما خراب كردند و بدينسبب خزانهاى ما خالى ماند و مواجب حشم ما را در توقيف انداختند تا ايشان نيز ما را چنان كه بايد اطاعت نكردند و چون دشمنان ما سپاهيانرا طلبيدند بجهة مواجب با ايشان پيوستند
حكايت : احمد بن سليمان از پدر خود روايت كرده
كه ميان معتصم خليفه و عبد اللّه طاهر بسببى از اسباب نقارى پيدا شده بود چون معتصم بر سرير خلافت نشست نامهء به خط خود نزد عبد اللّه فرستاد كه امارت خراسان متعلق به او بود مضمون آنكه ميان من و تو ناخوشى روى نموده من بغايت از تو آزرده بودم اما اكنون بر تو قدرت يافتم آن خشم زايل شد اما اثرى از آن باقى مانده ميترسم كه اگر چشم من بر تو افتد عنان نفس سركش خويش نگاه نتوانم داشت و به قتل تو فرمان دهم بايد كه اگر فرمان باحضار تو صادر گردد قطعا قبول نكنى و اين رقعه را كه خط يد منست حجت خود سازى در تواريخ مسطور است كه عبد الملك بن مروان كه از عقلاى زمان بود با اولاد گفت چهار كلمه از من ياد گيريد كه نظام ملك و دولت و سرير مكنت و حشمت را بمنزلهء قوائم اربعه است اول آنكه بمردم چيزى وعده مكنيد كه دادن آن بر شما دشوار باشد دوم آنكه در كارهائى كه اول آن آسان و آخرش دشوار باشد شروع ننمائيد سوم آنكه چون ارادهء مهمى كنيد اول و آخر آن را به نظر فكر مشاهده نمائيد چهارم آنكه پيوسته آماده و مستعد دفع خصم باشيد چه بسيار باشد كه ناگاه فتنهء حادث شود و چون مهياى دفع آن نباشيد تدارك دفع آن مشكل توان كرد .
جز صبر روى نيست چه محنت گشاد دست * تسليم شو به پيش بلا بر مدار پاى
پيش از نزول حادثه تدبير آن بساز * پيش از حلول واقعه خود را درى گشاى
آوردهاند كه ابو منصور جعفر قصرى رفيع بنياد كرد و چون تمام شد مجلسى ترتيب داده رسولان قيصر را كه در آن اوان آمده بودند بار داد منصور از رسولان پرسيد كه چگونه قصريست اين ، يكى از ايشان گفت بنائى رفيع و اساسى منيع است اما سه