ظلم ديگران نيز از من بازميدارد شعبى متعجب شده نزد حجاج آمده حجاج گفت چون اهل روزگار در حق يكديگر ظلم آغاز كنند خداوند تعالى نيز كسى را بايشان گمارد تا بر ايشان ستم كند و هركه بر ديگرى ستم نكند هيچكس را بر او تعدى ميسر نگردد و اگر اين طايفه با خداى خود راست شده شرط بندگى بجاى مىآوردند هرگز برنجانيدن ايشان توفيق نمىيافتم
حكايت : چون مروان حمار ابراهيم بن محمد بن على بن عبد اللّه عباس را گرفته محبوس ساخت
و در باب مهم او با وزير خود عبد الحميد مشورت نمود وزير گفت صلاح در آنست كه او را از زندان بيرون آرى و دختر خود را بوى دهى و بانواع الطافش نواخته همت بر تربيتش گمارى بجهة آنكه اگر راست است كه خلافت بايشان خواهد رسيد ترا بقرابت او استظهارى روى نمايد و اگر فرزندى نرينه و اگر دخترى از فرزند متولد گردد وارث ملك باشد گفت راست ميگوئى اما من نميخواهم كه در دفع نوايب روزگار عورات خود را اسير سازم
حكايت : از ابو رؤبه شاعر منقولست كه گفت نوبتى قصيدهء در مدح ابو جعفر منصور دوانيقى گفتم
چون بر او خواندم گفت كدام را دوستتر ميدارى سيصد دينار زر به تو انعام نمايم يا سه كلمهء حكمت به تو آموزم گفتم تعليم حكمت اختيار نمودم زيرا كه حكمت كمال نفس است و زر زينت تن منصور گفت هرگاه جامهء كهنه پوشيده باشى كفش نو در پا مكن گفتم صد دينار رفت منصور گفت چون ريش خود را چرب كنى اندرون ريش را چرب مكن كه جامهات تباه گردد گفتم دويست دينار از دستم رفت امير بفرمايد كه صد دينار باقى را به من دهند تا كلمهء ثالث ذخيره باشد تا وقت ديگر سئوال كنم منصور بخنديد و گفت تا سيصد دينار آورده به من دادند و بر زبان آورد كه من بعد از براى ما شعر مگوى كه اشعار عرب را بنو اميه بردهاند
حكايت : آوردهاند كه چون مروان حمار گرفتار شد دانست كه خلاصى ممكن نيست
گفت دريغ از آندولت كه ببازى از دست من رفت و افسوس از آن نعمت كه بواسطه عدم لشكر از ما استرداد نمودند يكى از خادمان قديمى از او پرسيد كه هيچ ميدانيكه اين خلل از چه سبب بر ملك شما پيدا شد مروان جواب داد كه هرگاه شخصى در كارها غفلت ورزد و فتنه خود را بگذارد تا بسيار گردد جزاى او اين باشد .
مخالف تو كه چونمور بود مارى گشت * برآر از سر اين مور مار گشته دمار