از دستم افتاده چهارپاره شد جهانرا وداع كرده شرط وصيت بجاى آوردم امروز به خدمت آمدهام مأمون بخنديد و گفت آنچهار قطعه را با كمر به تو بخشيدم .
حكايت : از ربيع حاجب منقولست كه نوبتى شخصى عرضه داشتى بابو جعفر داده
مضمون آنكه بنو اميه نزد فلانكس از معارف كوفه نقود و جواهر بسيار بر سبيل امانت گذاشتهاند منصور آنشخص را طلبيده گفت مال وافر از بنى اميه نزد تست بايد كه آن را تسليم نمائى و بهانه نيارى كه بر ما واجب گردد كه بعنف بستانيم آنمرد گفت اى خليفه دوران تو وارث بنو اميهاى ؟ گفت نى بر زبان آورد كه ايشان ترا وكيل كردهاند كه اينمال را از من بگيرى گفت نى آنشخص گفت پس چه چيز از من ميطلبى كه بحسب شريعت جايز نيست كه آن را طلب نمائى منصور ساعتى سر در پيش انداخته اثر غضب بر وى ظاهر گشت آنگاه سر برآورده گفت بنو اميه در اموال مسلمانان خيانت كردهاند و مال ايشان به غصب گرفتهاند و من والى مسلمانان و در بازاستدن آن مختارم آنمرد گفت خليفه صواب ميفرمايد اما او را معلوم نيست كه آنچه از مال بنو اميه نزد منست از آنجملهايست كه ايشان از مردم بعنف گرفتهاند يا نى و اينمعنى را ببرهان ثابت بايد كرد منصور نوبت ديگر متفكر شده با ربيع گفت كه بحجت چيزى بر اينمرد ثابت نشد و ما او را بستم گرفتهايم و روى بآنمرد كرده گفت حاجتى دارى گفت بلى آنكه اين شخص را كه اين سخن بامير گفت كه مال بنو اميه نزد منست در مقابل من آر تا در روى من بگويد و سوگند خورد كه هيچ امانتى از بنو اميه نزد من نيست اما نخواستم كه در روى خليفه زبان بانكار گشوده سخن او را رد كنم و چون غماز را بفرمودهء منصور حاضر آوردند گفت يا امير المؤمنين اين غلام زرخريد منست و سه هزار درم بوى داده ويرا بتجارت فرستادم و مدتى ناپيدا گشته اكنون او را بدينجا مىبينم منصور از غلام پرسيد غلام اقرار كرده گفت چون مال خواجه تلف كرده بودم و ميترسيدم كه مرا عقوبت كند از بيم دروغى چنين گفتم منصور گفت غلام را به تو دادم هر عقوبتى كه خواهى بوى كن گفت بجهة سلامتى خليفه او را آزاد كردم و قبول نمودم كه سه هزار درم ديگر بوى دهم منصور گفت آزادى كافيست زر دادن براى چيست بر زبان آورد كه بشكرانهء آنكه بواسطهء او در بساط خلافت راه يافتم منصور تحسين كرده خلعتى بوى داد
حكايت : آوردهاند كه چون ابو جعفر منصور بخلافت نشست
در سال اول از