و چون معشوقه را به خانه آورد حيران بماند چون رطب و يابس خود را صرف دلارام كرده بود و بخرج اليوم درمانده با خود ميگفت :
خشكوترى كه داشتم از من برفت و نيست * در دست من به غير لب خشك و چشم تر
و هرچند تفكر نمود كسى نيافت كه حاجت خود را به دو عرض كند پس شبى بر سر تربت يحيى برمكى رفته بقيام گذرانيده تا روز گريه كرد نزديك بصبح خوابش درربود در واقعه ديد كه جعفر برمكى با او گفت اى عزيز در اين مقام كه افتادهايم دست به جائى جز كفن نميرسد و كسوت اموات احيا را نشايد به آن ويرانها كه وقتى منزل ما بود برد و در فلان موضع آفتابهء پر زر مدفونست بيرون آور و در مصارف خود صرف نماى چون بآنمحل شتافته بعد از جستجوى بسيار زر بدست آورد و باسراف تمام آغاز خرج نمودن كرد صرافان و ضرابان در گمان افتاده گفتند او گنج يافته است اين سخن بخليفه رسيده او را طلب داشت و چون جوان حاضر شد از او پرسيد كه اين زر از كجا آوردهاى چون صورت حال را بر آئينهء ضمير خليفه جلوه داد مأمون گفت او را بگذاريد كه برود كه زشت باشد كه جعفر مرده بخشش نمايد و مأمون زنده بستاند .
به روى خاك كريمان رفته خفتن به * كه سوى درگه اين مهتران عصر بپاى
اگر شفيع كنى خاك آن بزرگانرا * روا كند به همه حال حاجت تو خداى
حكايت : از سليمان وراق مرويست كه گفت روزى پيش مأمون نشسته بودم
از من كيفيت و خاصيت عنبر پرسيد گفتم گرم و خشك است و اشهب آن دل را قوى كند و چون از حد اعتدال متجاوز خورند سودا آورد و ضرر آن بكافور دفع شود در اين اثنا خادمى را طلبيده با او سخنى گفت خادم صندوقچهء حاضر كرده مأمون از آن صندوقچه قطعهء ياقوت بيرون آورد چهار انگشت در طول و چهار انگشت در عرض چنانچه در شب تار مانند چراغ مىافروخت و در روز شعاع آن چشم را خيره ميساخت و زرگريرا طلبيده فرمود كه اينرا در كمربندى ترصيع كن روز ديگر چون بدار الخلافه رفتم زرگر را ديدم كه بمجلس درآمده رنگ از روى رفته چون برگ خزان از تند باد ميلرزيد خليفه از او پرسيد كه كمر را تمام كردى ديدم كه يكبارگى حيات از او رفته زبانش بند شد بفراست دريافت گفت اى شيخ تو بمال و جان ايمنى راست بگوى استاد روى بر زمين نهاد و گفت ايخليفه زمان در وقتى كه آن ياقوت را در كمرى نشاندم