رسانيدند اعرابى را طلبيده پرسيد كه جنون من از كجا بر تو ظاهر شد جوابداد كه خردمند آنست كه نظر خود را نگاه دارد و در همهكس به نظر التفات ننگرد و چون تو مرا نظر كردى با خود گفتم البته اثرى بر آن مترتب خواهد شد و چون اثرى نديدم دانستم كه نظر كردن تو بعبث است و هرگاه شخصى ارتكاب عبث كند از عقل عارى باشد منصور او را تحسين كرده فرمود تا بوى پنجاه هزار درم دادند
حكايت : آوردهاند كه تاجرى مبلغى خطير نزد وزير نوشيروان داشت
و هروقت كه طلب خود مينمود وزير او را مىآزرد تاجر به تنك آمده صورت حال معروض پادشاه گردانيد كسرى فرمود تا مال او را از خزانه ادا كردند و وزير را به ميدان برده بر دار كردند و ندا نمودند كه هركه حرمت غريمان ندهد سزاى او اينست و چون تاجر كمال عدالت كسرى مشاهده نمود در مداين متوطن شده بعد از روزگارى مال او بمرتبهء رسيد كه محاسب و هم از احصاى آن بعجز اعتراف مىآورد ؛ در اين اثنا آرزوى وطن در خاطرش مستولى گشته اموال خود را جمع كرد وزير پادشاه از اينمعنى آگاه شده با نوشيروان گفت فلان تاجر كه نزد وزير سابق چيزى داشت مدتى در اينشهر متوطن شده آنچه آورده بود دينارى صد دينار شده اكنون ميخواهد كه آن اموال بمملكت اعداى ما برد و اگر حال بر اينمنوال باشد مجموع تاجران آهنگ اوطان كنند و شهر بيرونق بماند نوشيروان تاجر را طلبيده فرمود كه از مملكت من اموال وافر بهمرسانيدهء ميخواهيكه بملك خصم روى اگر اين قاعده مستمر گردد مجموع تجار هواى اين كار كنند و ملك ما بىرونق ماند اگر البته ميل رفتن دارى آنچه بدين ملك آوردهء دو برابر آن بردار و باقى را بگذار گفت آنچه من بدين ملك آورده بباد دادهام پادشاه نصف آن دهد به من رضا گردم نوشيروان پرسيد كه اى شيخ تو بدين شهر چه آوردهاى گفت اى ملك جوانى آورده بودم و اين اموال را به آن كسب كردهام تو جوانى مرا به من بازده و همهء مال مرا بردار نوشيروان از اين جواب متحير شده او را اجازت داد
حكايت : در عهد مأمون خليفه جوانى از معارف بغداد بر كنيزكى مطربه عاشق
عنان تمالك و تماسك از دست داده عاقبت صلاح در آن ديد كه جميع ما يعرف خود را در معرض بيع درآورده آرزوى خود را حاصل كند .
توبهء زهاد ببايد شكست * پردهء عشاق ببايد دريد
هرچه بجايست ببايد فروخت * مهر چنان روى ببايد خريد