ساختن آن ميسر نميشد و بعداز مراجعت صراف منصور سرهنگانرا كه بر در دروازها و سر راهها مىنشستند گفت از هركس بوى غاليه خاصه ما آيد او را گرفته نزد من آريد و بعداز روزى چند جوانى را آوردند كه از او بوى آن غاليه ميآمد منصور از او پرسيد كه اين غاليه از كجا آوردهء جوان فروماند منصور گفت صندوقچه صراف را بازده تا بجان امان يا بى جوان گفت يا امير صندوقچه كه به من داده گفت همان زنى كه اين غاليه به تو داده است جوان دانست كه انكار فايده ندارد صندوقچه را حاضر ساخت و منصور او را سوگند داد كه ديگر بزنا اقدام ننمايد و صراف را طلبيده صندوقچه به او داده گفت زن خود را طلاق بده كه مناسب تو نيست - چنين كنند بزرگان چه كرد بايد كار
حكايت : آوردهاند كه در زمان عبد اللّه طاهر روزى زنى بر سر راه آمده تظلم كرد
كه خانهء داشتم كه از پدر ميراث يافته بودم برادرزاده تو بر در خانه خود ميدانى ساختكه خانه مرا بخرد راضى نشدم بيرخصت و رضاى من خانه مرا ويران ساخته داخل ميدان خود گردانيد امير گفت خاطر جمعدار كه تا داد تو ندهم به هيچ كار نپردازم و فى الفور سوار شده متوجه هرات شد و يكى از خواص خود را فرمود تا آنعورت را بهرات آوردند و چون امير بهرات رسيد برادرزاده نزد عم آمده امير اصلا به او التفات نفرمود چون آن عورت بهرات رسيد فرمود تا در حضور اعيان تظلم نمايد پيرهزن سخن خود گفته عبد اللّه گفت ترا بجهة آن امان دادهام تا دست بجور و تعدى دراز كنى و ملك مردم را بغضب بگيرى وى گفت من خانهء او را قيمت كرده بهاى او را بدست امينى دادم آنگاه داخل ميدان ساختم عبد اللّه گفت « غدرك اشد من جرمك » ندانستهاى كه در شريعت مال مسلمانان بدون رضاى ايشان بر كسى حلال نيست اگر ميدان تو تنگ بود او را چه گناه آنگاه برادرزاده را فرمود تا منزل پيرهزنرا بطريقيكه اول بود عمارت كند و هرروز بنفس خود مانند ساير مزدوران حاضر گردد تا چون تمام شد به پيرهزن سپرد و او را انعام نيكو داده به نيشابور شتافت و برادرزادهاش در موكب او به نيشابور آمده شفيعان برانگيخت تا نوبت ديگر عبد اللّه بن طاهر ايالت هرات را به او داد
حكايت : گويند كه امير اسماعيل سامانى كه پادشاه اول است
از ملوك بنى سامان در روزهاى برف و باران سوار شده بميدان رفتى تا اگر كسى حاجتى دارد به او عرض كند و چون از ميدان بيرون آمدى گرد محلات برآمده مردم را صدقه دادى نوبتى با او گفتند كه سلاطين در