كه مقرر نشده بود كه نزد ما نيائى ؟ حمزه گفت آمدهام تا رسم تهنيت بجاى آرم منصور گفت نيكوكارى كردى اكنون هزار درم بگير و برو حمزه گفت به خدا كه اگر چهار هزار درم فلسى كم باشد نستانم و ترك ملازمت نخواهم كرد و هرروز حمزه بدار الخلافه آمدوشد ميكرد منصور بتنگ آمده فرمود تا چهار هزار درم ديگر بوى دادند و با او گفت تهنيت خلافت نيز گفتى ديگر ما را بديدار خود آزرده مساز حمزه زر را گرفته بعد از دو سال منصور را پسرى متولد شده حمزه نوبت ديگر بمجلس منصور آمده شرط تهنيت بجا آورده بنشست ربيع با او گفت چون تهنيت گفتى بازگرد حمزه گفت من چندين سال خدمت خليفه كردهام از مردم شرم ميدارم كه خداى تعالى او را پسرى كرامت كرده من به تهنيت آمده دست تهى بازگردم منصور گفت اى حمزه مرا زنان و كنيزكان بسيار است و در آلت رجوليت من فتورى نيست اگر بهرفرزنديكه از كنيزكان من متولد گردد تو بيائى و چهار هزار دينار طمع كنى مشكل باشد حمزه گفت بعداز اين ديگر نيايم منصور گفت تا چهار هزار درم ديگر بحمزه دادند و با او شرط كردند كه ديگر بموقف خلافت نيايد سال ديگر حمزه نزد منصور رفت خليفه با او گفت تهنيت خلافت گفتى و مبارك باد تولد فرزند نمودى ديگر بچه كار آمدهء حمزه گفت در مكه فلانمرد دعائى مستجاب به من آموخته آمدهام تا آن را به ياد امير دهم منصور گفت اى حمزه من آندعا را به ياد دارم و دوش همه شب ميخواندم و از خداى ميخواستم كه مرا از شر مشاهدهء تو نگاه دارد و هيچ اثرى بر آن مترتب نشد اكنون چهار هزار درم ديگر بستان و قسم ياد كن كه ديگر پيش من نيائى
حكايت : در تواريخ مسطور است كه نوبتى يكى از صرافان بغداد به خدمت ابو جعفر منصور آمد
و گفت من مردى صرافم و اندك بضاعتى داشتم كه اسباب معيشت به آن منتظم بود و آن محقر در صندوقچه از خانه من گم شده است امير در حق من مرحمتى فرمايد منصور صراف را در خلوتى طلبيده از او پرسيد كه در خانه تو هيچ بيگانه هست گفت نى منصور سؤال نمود كه در منزل تو كيست جواب داد كه عيال من منصور گفت زن تو جوانست يا پير گفت جوانست خليفه آنمرد را زشتصورت و در سن كهولت ديد بفراست دانست كه آنكار زن اوست با وى گفت انديشه مكن و خاطر فارغدار كه ما مال ترا پيدا كنيم و با حاجب فرمود كه قدرى غاليه از طيب من بياور و به اين مرد ده و آنچيزى بود كه همهكس را