كسى را حقى در ذمت ما هست دعوى كند و از ما شرم ندارد و اگر كسى دعوى كردى پادشاه بنفس خود از تخت فرود آمدى و بر پهلوى خصم نشستى و جواب دعوى او برفق و راستى بگفتى و ديگرانرا معلوم گشتى كه ميل و مداهنه نخواهد بود از اين جهة چهار هزار سال دولت در خاندان ملوك عجم ماند با وجود شرك و كفر كه « الملك يبقى مع الكفر و لا يبقى مع الظلم »
رحم اللّه معشر الماضى * كه به مردى جهان سپردندى
راحت نفس بندگان خدا * راحت نفس خود شمردندى
آن بزرگان چه زنده مىنشوند * كاش اين زندگان بمردندى
حكايت : آوردهاند كه نوبتى عبد اللّه طاهر بمجلس بار نشسته بود
يكى از بزرك - زادگان غزنين درآمده او را دعا كرد و گفت مرا بر امير دو حقست حق خدمت و حق نعمت اميد ميدارم كه اين حقوق را رعايت نموده در حق من عنايت فرمائى عبد اللّه پرسيد كه آنحقوق كدامست گفت در بغداد هرروز از در خانهء من ميگذشتى و من راهگذار ترا آب ميزدم تا گرد بامير ننشيند و حق نعمت آنكه از دار الخلافه بيرون آمده خواستى كه سوار شوى من ركاب عالى بگرفتم عبد اللّه گفت راست ميگوئى اكنون بيان نماى كه از ما چه طمع دارى آن شخص گفت امارت ابيورد را به من ده تا صد هزار درم بجهة خود استخراج نمايم عبد اللّه گفت امارت ابيورد را به تو دادم و فى الحال منشور ايالت آن ناحيه را بنام او قلمى فرمود .
خدمت پادشاه وقت بوقت * هركه در بندگى بجاى آرد
رحمت سايهء خدا ببرد * سايهء رحمت خدا آرد
و يكى ديگر از مآثر سلاطين سابق آن بوده كه با هركه سخن گفتندى و او را منظور نظر ساختند البته ويرا توانگر كرده از فقر وفاقه خلاص ميكردند گويند كه روزى اعرابى قصيدهء در مدح ابو جعفر منصور دوانيقى گفته بود به خدمت او رفت و چون قصيده را بر خليفه خواند او را تحسين بسيار كرد ، اعرابى از مجلس خليفه بيرون آمده با جمعى از خواص گفت كه من گمان بردم كه خليفه مرا توانگر گرداند ايشان گفتند كه وى آنقدر بادل نيست اعرابى گفت پس مرا سياست خواهد نمود جواب دادند كه چندان خشمگين نيست اعرابى بر زبان آورد كه مگر امير شما ديوانه است اين سخن بمنصور