تخطي إلى المحتوى الرئيسي

زينت المجالس ( فارسى ) — صفحة 268

مساهمون:

ص٢٦٨
پيدا كند كه ميوه بياورد تا چون درخت كهنه و سال‌خورده شد و خشك شود باغبان از هيزم آن منتفع گردد و نهالهاى ديگر از عقب هم رسيده و ميوه و شكوفه بارآرند و در هيچوقت باغ او از حاصل ميوه و زينت شكوفه خالى نباشد چون سلطان محمود اين سخن گوش كرد بناى ملك خويشرا بر اين نهاده پيوسته جمعيرا تربيت مينمود تا قابل مناصب خطير و اعمال بزرك ميشدند و غرضش آن بود تا اصحاب اشغال خطير با خود قرار ندهند كه پادشاه بوجود ايشان محتاجست و اگر آن طبقه نباشند ديگرى نخواهد بود كه تكفل مهم ايشان نمايد دانند كه ديگرى در مقابلست كه آن شغل نيز از وى ميآيد و اين پادشاه ايشانرا به آن اختصاص داده محض عنايت اوست و هميشه در رضاى سلطان سعى كنند نقلست كه روزى سلطان ابراهيم غزنوى بار عام داده چون امراء و سرهنگان حاضر شدند پادشاه متفكر شده تا نماز پيشين با هيچكس سخن نگفت اركان دولت انديشناك شده مجال آن نداشتند كه از سبب ملال پادشاه سؤال نمايند تا يكى از خواص كه بمزيد اختصاص اتصاف داشت پيش تخت رفته از سبب تفكر سلطان پرسيد سلطان گفت كه حاجب بزرك ما پير شده است و زورق زندگانيش بساحل حيات رسيده و امروز در لشكر خويش نگاه كردم هيچكس را لايق اين منصب نديدم بنابراين متفكر شدم كه اگر او رخت سفر آخرت بربندد كار بيمرد بماند و بضرورت نااهلى را بدان مهم نصب بايد كرد آن شخص گفت پادشاه مانند آفتاب انور و اكسيريست كه سنگ را لعل و خاك را زر ميسازد و هركرا تربيت كند شايسته همه كار ميگردد سلطان فرمود كه اين سخن راست است اما آفتاب اگرچه نير اعظم است بيك تابش نتواند سنگ را لعل ساخت و كيميا اگرچه ماهر باشد تا مجموع اجزا را بهم نرساند اكسير نتواند پرداخت

حكايت : آورده‌اند كه نوبتى سلطان محمود غزنوى در مسجد جامع ميرفت

در اثناى راه غلامى ترك كه صباحت عذارش نقاب خجالت بر روى خورشيد انور مىانداخت
از اين مه پارهء عابد فريبى * ملايك پيكر طاوس زيبى كه بعداز ديدنش صورت نبندد * وجود پارسايانرا شكيبى
بر سر راه پادشاه آمده روى بر زمين نهاد سلطان از كمال شفقت كه لازم جبلتش بود عنان كشيده پرسيد كه تو كيستى و چه حاجت دارى غلام گفت خواجهء من چون مرا از تركستان مىآورد با من قرار داد كه تو را به خدمت سلطان خواهم برد تا آفتاب عنايت