تخطي إلى المحتوى الرئيسي

زينت المجالس ( فارسى ) — صفحة 263

مساهمون:

ص٢٦٣
سلطان بر سر او ايستاده گفت هان تا از محمود ننالى كه همه شب در طلب تو بوده است بگوى تا چه حاجت دارى مظلوم آب در ديده بگردانيد و گفت يكى از خواص تو كه نامش نميدانم در بدنامى حرم من ميكوشد و شبها كه چهرهء ايام بغبار ظلام ميپوشد او مست خود را در خانهء من مىافكند و دامن همخوابهء مرا ببدترين لوثى ميآلايد اگر اين آلايش از دامن طهارت خاندان من بتيغ آبدار نشوئى فرداى قيامت دست من و دامان تو خواهد بود سلطان پرسيد كه آن ثعبان اكنون بر سر گنج من هست درويش گفت شايد كه رفته باشد اما ديگر شبها خواهد آمد محمود گفت بسلامت بازگرد و هرگاه كه بيايد مرا خبر كن و او را بحاجبان و خادمان نموده فرمود كه هرگاه اينمرد بر در بارگاه آيد بىتوقف او را نزد من آوريد و بعد از دو شب آنظالم خود را در خانهء آن بيچاره انداخته آن دردمند بهزار حيله آن فتنه را در خواب كرده روى بدرگاه آورده حجاب او را به خدمت سلطان رسانيدند و سلطان چون شير ژيان شمشير حمايل كرده بخانهء درويش آمده آنظالم را در فراش آنعورت مانند اژدها بر سر گنج خفته ديد بكشتن چراغ امر فرمود آنگاه بضرب تيغ آبدار آتش بار خاك وجود او را بباد فنا در داد و به زخم شمشير نيلوفرى خاك معدلت را لاله‌زار ساخت روى بمظلوم آورد گفت از من راضى شدى آنمرد بوسه بر قدم سلطان زده اظهار شكر كرد فرمود تا چراغ روشن كردند نظر بر روى كشته انداخته سجدهء شكر بجاى آورده با صاحب خانه گفت ماحضرى كه دارى بيار آن بيچاره گفت بپاى ملخى سليمانرا ميزبانى چون توانكرد سلطان فرمود كه ما بهرچه دارى قناعت ميكنيم آنمرد نان پارهء چند با قدرى آبكامه به نظر پادشاه رسانيد سلطان برغبت تمام و اشتهاى صادق از آن طعام تناول نمود خداوند منزل روى به خاك نهاده گفت ميخواهم كه پادشاه از سبب امر كردن باطفاى چراغ و باعث سجده شكر نمودن و از اين طعام درويشان برغبت نوشيدن بنده را اخبار فرمايد سلطان فرمود كه امر بكشتن چراغ بجهة آنكردم كه مرا بخاطر چنان رسيد كه اين ظالم عاصى از اولاد من خواهد بود چه گمان نداشتم كه در دار الملك من ديگرى بدين عمل شنيع جرأت تواند نمود بر منع چراغ فرماندادم تا روى او را نه‌بينم كه مبادا محبت پدرى مرا از قتل او مانع آيد و از ثواب عدالت محروم مانم و بعد از قتل او خواستم كه بنگرم مقتول كيست چون ظاهر شد كه بيگانه است سجدهء شكر كردم كه خداوند تعالى خاندان مرا از لوث چنين عصيانى