زندگانى امير دراز باد مردى بمجلس شرع آمده ميگويد پانصد هزار درم نزد آن جناب دارم اگر امير تفضل نمايد و بمجلس شرع قضا حاضر گردد و الا وكيلى بفرستد تا جواب خصم بگويد و آنرقعه را به آنمرد داد و آنشخص رقعه را بدر خانه عيسى آورده بحاجب داد و حاجب نامه را بعيسى رسانيده عيسى بعد از مطالعه در خشم شده با حاجب گفت بآورندهء رقعه بگوى كه امير التفاتى به آن رقعه ننمود مدعى بسراى قاضى مراجعت نموده او را خبر داد قاضى نوبتى ديگر رقعهء به همان مضمون نوشته بدست پيادهء خويش داده نزد عيسى فرستاد عيسى نامه را بدور افكنده زبان بدشنام قاضى دراز كرد قاضى نوبتى ديگر نوشت كه اگر بمجلس قضا حاضر گردى فهو المراد و الا بامير المؤمنين إنها كنم و عيسى همچنان در مقام تسلط و تجبر ميبود قاضى خريطه را مهر كرده از مجلس قضا برخاست صاحبخبران اينمعنى را به حضرت خلافت إنها كردند هارون قاضى را طلبيده از مآل حال پرسيد قاضى صورت حال را معروض داشت هارون ابراهيم بن عثمانرا كه صاحب شرط او بود فرمود كه به منزل عيسى رو و در خانهء او را مهر كن و مگذار كه هيچكس از آنجا بيرون آيد تا آنكه عيسى مال آنمرد را تسليم كند يا بخانهء قاضى رود ابراهيم بموجب فرموده عمل نموده تصور عيسى اين بود كه مگر خليفه بقتل او فرمان داده است فرمود كه نامزد اين حكم كه شده است گفتند ابراهيم بن عثمان گفت او را طلبيد تا كلمهء از او بپرسم چون ابراهيم حاضر شد از او سؤال نمود كه سبب تغيير مزاج خليفه چيست جواب داد كه دين آنمرد كه پيش قاضى رفته بود كه فى الفور پانصد هزار درم تسليم وى كردند
حكايت : آوردهاند كه معتضد خليفه مبلغ چهل هزار دينار نزد انباردار خود باقى داشت
و اين انباردار قرض بسيار داشت و عيال و اطفال موفور در آن اثنا وفات يافت خليفه حاجب خود عبد اللّه سليمانرا فرمود كه با خادم خود ابو حازم قاضى را بگو كه اول چهلهزار دينار از تركه انباردار جدا كرده بخزانه فرستد و باقى را بر ساير غريمان قسمت نمايد چون عبد اللّه پيغام خليفه بگذارد قاضى گفت خليفه يكى از غرما است او را جايز نيست كه زياده از ديگران بستاند حاجب گفت ميدانيكه چه ميگوئى امير المؤمنين را با ديگران چگونه برابر توان كرد قاضى گفت اما در اين قضيه يكى است از آحاد غريمان بعد از چند روز خليفه تقاضاى اموال كرد عبد الله بالضروره سخن قاضى را با معتضد گفت خليفه ساعتى سر فروبرد و بعد از تأمل گفت خليفه كه قاضى راست